زنده به گور

  اثر صادق هدایت

از یادداشتهای یک نفر دیوانه:

 

نفسم پس میرود، از چشمهایم اشک میریزد، دهانم بد مزه است، سرم گیج میخورد، قلبم گرفته، تنم خسته، کوفته، شل بدون اراده در رختخواب افتاده ام. بازوهایم از سوزن انژکسیون سوراخ است. رختخواب بوی عرق و بوی تب میدهد، به ساعتی که روی میز کوچک بغل رختخواب گذاشته نگاه میکنم، ساعت ده روز یکشنبه است. سقف اتاق را مینگردم که چراغ برق میان آن آویخته، دور اتاق را نگاه میکنم، کاغذ دیوار گل و بته سرخ و پشت گلی دارد. فاصله به فاصله آن دو مرغ سیاه که جلو یکدیگر روی شاخه نشسته اند، یکی از آنها تکش را باز کرده مثل این است که با دیگری گفتگو میکند. این نقش مرا از جا در میکند، نمیدانم چرا از هر طرف که غلت میزنم جلو چشمم است. روی میز اتاق پر از شیشه، فتیله و جعبه دواست. بوی الکل سوخته بوی اتاق ناخوش در هوا پراکنده است. میخواهم بلند بشوم و پنجره را باز بکنم ولی یک تنبلی سرشاری مرا روی تخت میخکوب کرده، میخواهم سیگار بکشم میل ندارم. ده دقیقه نمیگذرد ریشم را که بلند شده بود تراشیدم. آمدم در رختخواب افتادم، در آینه که نگاه کردم دیدم خیلی تکیده و لاغر شده ام. به دشواری راه میرفتم، اتاق درهم و برهم است. من تنها هستم.

هزار جور فکرهای شگفت انگیز در مغزم میچرخد، میگردد. همه آنها را میبینم. اما برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای، باید تا سرتاسر زندگانی خودم را شرح بدهم و آن ممکن نیست. این اندیشه ها، این احساسات نتیجه یک دوره زندگانی من است، نتیجه طرز زندگانی افکار موروثی آنچه دیده، شنیده، خوانده، حس کرده یا سنجیده ام. همه آنها وجود موهوم و مزخرف مرا ساخته.

در رختخوابم میغلتم. یادداشتهای خاطره ام را به هم میزنم، اندیشه های پریشان و دیوانه مغزم را فشار میدهد. پشت سرم درد میگیرد، تیر میکشد، شقیقه هایم داغ شده، بخود میپیچم. لحاف را جلو جشمم نگه میدارم، فکر میکنم، خسته شدم، خوب بود میتوانستم کاسه سر خود را باز کنم و همه این توده نرم خاکستری پیچ پیچ کله خودم را درآورده بیندازم دور، بیندازم جلو سگ.

هیچ کس نمیتواند پی ببرد. هیچ کس باور نخواهد کرد، به کسی که دستش از همه جا کوتاه بشود میگویند: برو سرت را بگذار بمیر. اما وقتی که مرگ هم آدم را نمیخواهد، وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم میکند، مرگی که نمیآید و نمیخواهد بیاید ...!

همه از مرگ میترسند، من از زندگی سمج خودم.

چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمیخواهد و پس میزند! تنها یک چیز به من دلداری میدهد، دو هفته ِپیش بود، در روزنامه خواندم که در اتریش کسی سیزده بار به انواع گوناگون قصد خودکشی کرده و همه مراحل آن را پیموده: خودش را دار زده ریسمان پاره شده، خودش را در رودخانه انداخته، او را از آب بیرون کشیده اند و غیره... بالاخره برای آخرین بار خانه را که خلوت دیده با کارد آشپزخانه همه رگ و پی خودش را بریده و ایندفعه سیزدهم میمیرد!

این به من دلداری میدهد!

نه، کسی تصمیم خودکشی را نمیگیرد، خودکشی با بعضیها هست. در خمیره و در سرشت آنهاست، نمیتوانند از دستش بگریزند. این سرنوشت است که فرمانروایی دارد. ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده ام. حالا دیگر نمیتوانم از دستش بگریزم. نمیتوانم از خودم فرار کنم.

باری چه میشود کرد؟ سرنوشت پر زور تر از من است.

چه هوسهایی به سرم میزند! همینطور که خوابیده بودم دلم میخواست بچه کوچک بودم، همان گلین باجی که برایم قصه میگفت و آب دهن خودش را فرو میداد اینجا بالای سرم نشسته بود، همانجور من خسته در رختخواب افتاده بودم، او با آب و تاب برایم قصه میگفت و آهسته چشمهایم به هم میرفت. فکر میکنم میبینم برخی از تکه های بچگی به خوبی یادم میآید. مثل این است که دیروز بوده، میبینم با بچگیم آنقدرها فاصله ندارم. حالا سرتاسر زندگانی سیاه، پست و بیهوده خودم را میبینم. آیا آنوقت خوشوقت بودم؟ نه، چه اشتباه بزرگی! همه گمان میکنند بچه خوشبخت است. نه خوب یادم است. آن وقت بیشتر حساس بودم. آن وقت هم مقلد و آب زیرکاه بودم. شاید ظاهرا میخندیدم یا بازی میکردم. ولی در باطن کمترین زخم زبان یا کوچکترین پیشامد ناگوار و بیهوده ساعتهای دراز فکر مرا به خود مشغول میداشت و خودم خودم را میخوردم. اصلا مرده شور این طبیعت مرا ببرد. حق به جانب آنهایی است که میگویند بهشت و دوزخ در خود اشخاص است. بعضیها خوش به دنیا میآیند و بعضیها ناخوش.

به نیمچه مداد سرخی که در دستم است و با آن در رختخواب یادداشت میکنم نگاه میکنم. با همین مداد بود که جای ملاقات خودم را نوشتم دادم به آن دختری که تازه با او آشنا شده بودم. دو سه بار با هم رفتیم به سینما. دفعه آخر فیلم آوازه خوان و سخنگو بود، در جزو پروگرام آوازه خوان سرشناس شیکاگو میخواند: Where is my Silvia? از بس که خوشم آمده بود چشمهایم را به هم گذاشتم. گوش میدادم. آواز نیرومند و گیرنده او هنوز در گوشم صدا میدهد. تالار سینما به لرزه درمیآمد. به نظرم میآمد که او هرگز نباید بمیرد، نمیتوانستم باور کنم که این صدا ممکن است یک روزی خاموش بشود. از لحن سوزناک او غمگین شده بود، در همان حالی که کیف میکردم، ساز میزدند زیر و بم، غلتها و ناله ای که از روی سیم ویولن درمیآمد، مانند این بود که آرشه ویولن را روی رگ و پی من میلغزاندند و همه تار و پود تنم را آغشته به ساز میکرد، میلرزانید و مرا در سیرهای خیالی میبرد. در تاریکی دستم را روی پستانهای آن دختر میمالیدم. چشمهای او خمار میشد. من هم حال غریبی میشدم. به یادم میآید یک حالت غمناک و گوارایی بود که نمیشود گفت. از روی لبهای تر و تازه او بوسه میزدم، گونه های او گل انداخته بود. یکدیگر را فشار میدادیم، موضوع فیلم را نفهمیدم. با دستهای او بازی میکردم، او هم خودش را چسبانده بود به من. حالا مثل این است که خواب دیده باشم. روز آخری که از همدیگر جدا شدیم تاکنون نه روز میشود. قرار گذاشت فردای آن روز بروم او را بیاورم اینجا در اتاقم. خانه او نزدیک قبرستان منپارناس یود. همانروز رفتم او را با خودم بیاورم. آنجا کنج کوچه از واگن زیرزمینی پیاده شدم، باد سرد میوزید، هوا ابری و گرفته بود، نمیدانستم چه شد که پشیمان شدم. نه اینکه او زشت بود یا از او خوشم نمیآمد، اما یک قوه ای مرا بازداشت. نه، نخواستم دیگر او را ببینم. میخواستم همه دلبستگیهای خودم را از زندگی ببرم، بی اختیار رفتم در قبرستان. دم در پاسبان آنجا خودش را در شنل سورمه ای پیچیده بود. خاموشی شگرفی در آنجا فرمانروایی داشت. من آهسته قدم میزدم. به سنگ قبرها، صلیبهایی که بالای آنها گذاشته بودند، گلهای مصنوعی گلدانها و سبزه ها را که کنار یا روی گورها بود خیره نگاه میکردم. اسم برخی از مرده ها را میخواندم. افسوس میخوردم که چرا به جای آنها نیستم. با خودم فکر میکردم: اینها چقدر خوشبخت بوده اند! ... به مرده هایی که تن آنها زیر خاک از هم پاشیده شده بود، رشک میبردم. هیچوقت یک احساس حسادتی به این اندازه در من پیدا نشده بود. به نظرم میآمد که مرگ یک خوشبختی و یک نعمتی است که به آسانی به کسی نمیدهند. درست نمیدانم چقدر وقت گذشت. مات نگاه میکردم. دختر به کلی از یادم رفته بود. سرمای هوا را حس نمیکردم. مثل این بود که مرده ها به من نزدیکتر از زندگان هستند. زبان آنها را بهتر میفهمیدم. برگشتم، نه، دیگر نمیخواستم آن دختر را ببینم، میخواستم از همه چیز و از همه کار کناره بگیرم، میخواستم ناامید بشوم و بمیرم. چه فکرهای مزخرفی برایم میآید! شاید پرت میگویم.

چند روز بود که با ورق فال میگرفتم. نمیدانم چطور شده بود که به خرافات اعتقاد پیدا کرده بودم. جدا فال میگرفتم. یعنی کار دیگری نداشتم. کار دیگری نمیتوانستم بکنم. میخواستم با آینده خودم قمار بزنم. نیت کردم دیدم سه ساعت و نیم پشت سر هم با ورق فال میگرفتم. اول بر میزدم بعد روی میز یک ورق از رو و پنج ورق دیگر از پشت میچیدم، آنوقت روی ورق دومی که از پشت بود یک ورق از رو و چهار ورق دیگر از پشت میگذاشتم. به همین ترتیب تا اینکه روی ورق ششمی هم ورق از روی میآمد. بعد طوری میچیدم که یک خال سیاه و یک خال سرخ فاصله به فاصله روی هم قرار بگیرد. به ترتیب: شاه، بی بی، سرباز، ده، نه و غیره. هر خانه که باز میشد ورق زیر آنرا از رو میگذاشتم. و اگر ورق مناسبی میآمد روی خانه ها میچیدم. ولی از شش خانه نباید بیشتر بشود.، تک خالها را جداگانه بالای خانه ها میگذاشتم به طوری که اگر فال خوب میآمد همه ورقهای خانه های پایین مرتب روی یکهای همرنگ خودشان گذاشته میشد. این فال را در بچگی یاد گرفته بودم و با آن وقت را میگذرانیدم!

هفت هشت روز پیش در قهوه خانه نشسته بودم. دو نفر روبرویم تخته نرد بازی میکردند. یکی از آنها به رفیقش که با صورت سرخ، سر کچل، سیگار را زیر سبیل آویزان خودش گذاشته بود و با قیافه احمقانه ای باو گوش میداد گفت: هرگز نشده که من سر قمار ببرم، از ده مرتبه نه دفعه آنرا میبازم. من به آنها مات نگاه میکردم، چه میخواستم بگویم؟ نمیدانم. باری بعد آمدم در کوچه ها، بدون اراده میرفتم، چندین بار به فکرم رسید که چشمهایم را ببندم بروم جلو اتوموبیل چرخهای آن از رویم بگذرد، اما مردن سختی بود. بعد هم از کجا آسوده میشدم؟ شاید باز هم زنده میماندم. این فکر است که مرا دیوانه میکند. بعد همینطور از چهارراه ها و جاهای شلوغ رد میشدم. در میان این گروهی که در آمد و شد بودند، صدای نعل اسب گاریها، ارابه ها، بوق اتومبیل، همهمه و جنجال تک و تنها بودم. ما بین چندین میلیون آدم مثل این بود که در قایق شکسته ای نشسته ام و در میان دریا گم شده ام. حس میکردم که مرا با افتضاح از جامعه آدمها، بیرون کرده اند. میدیدم که برای زندگی درست نشده بودم. با خود دلیل و برهان میآوردم و گامهای یکنواخت برمیداشتم. پشت شیشه مغازه هایی که پرده نقاشی گذاشته بودند میایستادم، مدتی خیره نگاه میکردم، میدیدم، تنها میتوانستم در نقاشی یک دلداری کوچک برای خود پیدا بکنم. یک نفر فراش پست از پهلویم میگذشت و از پشت شیشه عینک خودش عنوان کاغذی را نگاه میکرد. چه فکرهایی برایم آمد؟ نمیدانم گویا یاد پست چی ایران، یاد فراش پست منزلمان افتادم.

دیشب بود، چشمهایم را بهم فشار میدادم، خوابم نمیبرد. افکار بریده بریده، پرده های شورانگیز جلو چشمم پیدا میشد. خواب نبود چون هنوز خوابم نبرده بود. کابوس بود، نه خواب بودم و نه بیدار اما آنها را میدیدم. تنم سست، خرده شده، ناخوش و سنگین، سرم درد میکرد. این کابوسهای ترسناک از جلو چشمم رد میشد، عرق از تنم سرازیر بود. میدیدم بسته ای کاغذ در هوا باز میشد، ورق ورق پایین میریخت، یک دسته سرباز میگذشت، صورت آنها پیدا نبود. شب تاریک و جگر خراش پر شده بود از هیکلهای ترسناک و خشمگین، وقتی که میخواستم چشمهایم را ببندم و خودم را تسلیم مرگ بکنم، این تصویرهای شگفت انگیز پدیدار میشد. دایره ای آتشفشان که به دور خودش میچرخید، مرده ای که روی آب رودخانه شناور بود. چشمهایی که از هر طرف به من نگاه میکردند. حالا خوب به یادم میآید این شکلهای دیوانه و خشمناک به من هجوم آور شده بودند. پیرمردی با چهره ای خون آلوده به ستونی بسته شده بود. به من نگاه میکرد، میخندید، دندانهایش برق میزد. خفاشی با بالهای سرد خودش میزد به صورتم. روی ریسمان باریکی راه میرفتم. زیر آن گرداب بود، میلغزیدم، میخواستم فریاد بزنم، دستی روی شانه من گذاشته میشد، یک دست یخ زده گلویم را فشار میداد، به نظرم میآمد که قلبم میایستاد. ناله ها، ناله های مشئومی که از ته تاریکی شبها میآمد. صورتهایی که سایه بر آنها پاک شده بود. آنها خود به خود پدیدار میشدند و ناپدید میگشتند. در جلوی آنها چه میتوانستم بکنم؟ در عین حال آنها خیلی نزدیک و خیلی دور بودند، آنها را در خواب نمیدیدم چون هنوز خوابم نبرده بود.

 

*          *          *          *

 

نمیدانم همه را منتر کرده ام، خودم منتر شده ام ولی یک نفر است که دارد مرا دیوانه میکند، نمیتوانم جلو لبخند خودم را بگیرم. گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد. آخرش هیچکس نفهمید ناخوشی من چیست، همه گول خوردند! یک هفته است که خودم را به ناخوشی زده ام یا ناخوشی غریبی گرفته ام، خواهی نخواهی سیگار را برداشتم آتش زدم، چرا سیگار میکشم؟ خودم هم نمیدانم. دو انگشت دست چپ را که لای آن سیگار است به لب میگذارم. دود آن را در هوا فوت میکنم، این هم یک ناخوشی است!

حالا که به آن فکر میکنم تنم میلرزد، یک هفته بود، شوخی نیست که خودم را به اقسام گوناگون شکنجه میدادم، میخواستم ناخوش بشوم. چند روز بود هوا سرد شده بود، اول رفتم شیر آب سرد را روی خودم باز کردم، پنجره حمام را باز گذاشتم، حالا که به یادم میافتد چندشم میشود، نفسم پس رفت، پشت و سینه ام درد گرفت، با خودم گفتم دیگر کار تمام است. فردا سینه درد سختی خواهم گرفت و بستری میشوم، بر شدت آن میافزایم و بعد هم کلک خود را میکنم. فردا صبحش که بیدار شدم، کمترین احساس سرماخوردگی در خودم نکردم. دوباره رختهای خودم را کم کردم، هوا که تاریک شد در را از پشت بستم، چراغ را خاموش کردم، پنجره اتاق را باز کردم و جلو سوز سرما نشستم. باد سرد میوزید. به شدت میلرزیدم. صدای دندانهایم که به هم میخورد میشنیدم، به بیرون نگاه میکردم، مردمی که در آمد و شد بودند، سایه های سیاه آنها، اتومبیلها که میگذشتند، از بالای طبقه ششم عمارت کوچک شده بودند. تن لختم را تسلیم سرما کرده بودم و به خودم میپیچیدم، همانوقت این فکر برایم آمد که دیوانه شده ام. بخودم میخندیدم، به زندگانی میخندیدم. میدانستم که در این بازیگر خانه بزرگ دنیا هر کسی یک جور بازی میکند تا هنگام مرگش برسد. من هم این بازی را پیش گرفته بود چون گمان میکردم مرا زودتر از میدان بیرون خواهد برد. لبهایم خشک شده، سرما تنم را میسوزانید، باز هم فایده نکرد، خودم را گرم کردم، عرق میریختم، یک مرتبه لخت میشدم، شب تا صبح روی رختخواب افتادم و میلرزیدم، هیچ خوابم نبرد. کمی سرماخوردگی پیدا کردم ولی به محض اینکه یک چرت میخوابیدم ناخوشی به کلی از بین میرفت. دیدم این هم سودی نکرد، سه روز بود که چیز نمیخوردم و شبها مرتبا لخت میشدم جلو پنجره مینشستم، خودم را خسته میکردم، یک شب تا صبح با شکم تهی در کوچه های پاریس دویدم، خسته شدم رفتم روی پله سرد و نمناک در کوچه باریکی نشستم. نصف شب گذشته بود، یک نفر کارگر مست پیل پیلی میخورد از جلوم رد شد، جلو روشنایی محو و مرموز چراغ گاز دو نفر زن و مرد را دیدم که با هم حرف میزدند و میگذشتند. بعد بلند شدم و به راه افتادم، روی نیمکت خیابانها بیچاره های بی خانمان خوابیده بودند.

آخرش از زور ناتوانی بستری شدم، ولی ناخوش نبودم. در ضمن دوستانم به دیدنم میآمدند. جلو آنها خودم را میلرزانیدم چنان سیمای ناخوش به خود میگرفتم که آنها دلشان به حال من میسوخت. گمان میکردند که فردا دیگر خواهم مرد. میگفتم قلبم میگیرد، وقتی که از اتاق بیرون میرفتند به ریش آنها میخندیدم. با خودم میگفتم شاید در دنیا تنها یک کار از من بر میآید: میبایستی بازیگر تآتر شده باشم!

چطور بازی ناخوشی را جلو دوستانم که به دیدنم میآمدند، جلو دکترها درآوردم! همه باور کرده بودند که راستی ناخوشم، هرچه میپرسیدند میگفتم: قلبم میگیرد. چون فقط مرگ ناگهانی را میشد به خفقان قلب نسبت داد وگرنه سینه درد جزئی یک مرتبه نمیکشت.

این یک معجزه بود. وقتی که فکر میکنم حالت غریبی به من دست میدهد. هفت روز بود که خودم را شکنجه میدادم، اگر به اصرار و پافشاری رفقا چایی از صاحب خانه میخواستم و میخوردم حالم سر جا میآمد. ترسناک بود، ناخوشی به کلی رفع میشد. چقدر میل داشتم نانی که پای چایی گذاشته بودند بخورم اما نمیخوردم. هر شب با خودم میگفتم دیگر بستری شدم. فردا دیگر نخواهم توانست از جا بلند شوم. میرفتم کاشه هایی که در آن گرد تریاک پر کرده بودم میآوردم. در کشو میز کوچک پهلوی تختخوابم میگذاشتم تا وقتی که خوب ناخوشی مرا انداخت و نتوانستم از جا تکان بخورم آنها دربیاورم و بخورم. بدبختانه ناخوشی نمیآمد و نمیخواست بیاید، یک بار که جلو یک نفر از دوستانم ناگزیر شدم یک تکه نان کوچک را با چایی بخورم حس کردم که حالم خوب شد، به کلی خوب شد، از خودم ترسیدم، از جان سختی خودم ترسیدم، هولناک بود، باورکردنی نیست. اینها را که مینویسم حواسم سر جایش است، پرت نمیگویم. خوب یادم است.

این چه قوه ای بوده که در من پیدا شده بود؟ دیدم هیچکدام از این کارها سودی نکرد، باید جدی ناخوش بشوم. آری زهر کشنده آنجا در کیفم است. زهر فوری، یادم میآید آن روز بارانی که به دروغ و دونگ و هزار زحمت آن را به اسم عکاسی خریدم، اسم و آدرس دروغی داده بودم. سیانور دوپتاسیوم که در کتاب طبی خوانده بودم و نشانیهای آن را میدانستم: تشنج، تنگی نفس، جان کندن. در صورتی که شکم ناشتا باشد، 20 گرم آن فورا یا در دو دقیقه میکشد. برای اینکه در نزدیکی هوا خراب نشود آن را در قلع شکلات پیچیده بودم و رویش را یک قشر از موم گرفته بودم و در شیشه در بسته بلوری گذاشته بودم. مقدار آن صد گرم بود و آن را مانند جواهر گرانبهایی با خودم داشتم. اما خوشبختانه چیز بهتر از آن گیر آوردم. تریاک قاچاق، آن هم در پاریس! تریاک که مدتها بود در جستجویش بودم، به طور اتفاق به چنگ آوردم. خوانده بودم که طرز مردن با تریاک به مراتب گواراتر و بهتر از زهر اولی است. حالا میخواستم خودم را جدا ناخوش بکنم و بعد تریاک بخورم.

سیانور دوپتاسیوم را باز کردم، از کنار گلوله تخم مرغی آن به اندازه دو گرم تراشیدم، در کاشه خالی گذاشتم: با چسب لبه آن را چسبانیدم و خوردم. نیم ساعتی گذشت، هیچ حس نکردم، روی کاشه که به آن آلوده شده بود شورمزه بود. دوباره آن را برداشتم. این دفعه به اندازه پنج گرم تراشیدم و کاشه را فرو دادم، رفتم در رختخواب خوابیدم، همچین خوابیدم که شاید دیگر بیدار نشوم!

این فکر هر آدم عاقلی را دیوانه میکند، نه هیچ حس نکردم، زهر کشنده به من کارگر نشد! حالا هم زنده هستم، زهر هم آنجا در کیفم افتاده. من توی رختخواب نفسم پس میرود، اما این در اثر آن دوا نیست. من رویین تن شده ام، رویین تن که در افسانه ها نوشته اند. باورکردنی نیست. اما باید بروم، بیهوده است، زندگانیم وازده شده، بیخود، بی مصرف، باید هرچه زودتر کلک را کند و رفت. این دفعه شوخی نیست. هرچه فکر میکنم هیچ چیز مرا به زندگی وابستگی نمیدهد، هیچ چیز و هیچ کس ...

یادم میآید پس پریروز بود دیوانه وار در اتاق خودم قدم میزدم، از این سو به آن سو میرفتم. رختهایی که به دیوار آویخته، ظرف روشویی، آینه در گنجه، عکسی که به دیوار است، تختخواب، میز میان اتاق، کتابهایی که روی آن افتاده، صندلیها، کفشی که زیر گنجه گذاشته شده، چمدانهای گوشه اتاق پی در پی از جلو چشمم میگذشتند. اما من آنها را نمی فهمیدم. یا دقت نمیکردم. به چه فکر میکردم؟ نمیدانم. بیخود گام برمیداشتم، یکباره به خود آمدم. این راه رفتن وحشیانه را یک جایی دیده بودم و فکر مرا به سوی خود کشیده بود. نمیدانستم کجا، بیادم افتاد. در باغ وحش برلین اولین بار بود که جانوران درنده را دیدم، آنهایی که در قفس خودشان بیدار بودند، همینطور راه میرفتند، درست همینطور. در آن موقع من هم مانند این جانوران شده بودم، شاید مثل آنها هم فکر میکردم، در خودم حس کردم که مانند آنها هستم، این راه رفتن بدون اراده، چرخیدن به دور خودم، به دیوار که برمیخوردم طبیعتا حس میکردم که مانع است برمیگشتم. آن جانوران هم همینکار را میکنند...

نمیدانم چه مینویسم. تیک و تاک ساعت همینطور بغل گوشم صدا میدهد. میخواهم آنرا بردارم از پنجره پرت بکنم بیرون، این صدای هولناک که گذشتن زمان را در کله ام با چکش میکوبید!

یک هفته بود که خودم را آماده مرگ میکردم، هرچه نوشته و کاغذ داشتم، همه را نابود کردم. رختهای چرکم را دور انداختم تا بعد از من که چیزهایم را وارسی میکنند، چیز چرک نیابند. رخت زیر نو که خریده بودم پوشیدم، تا وقتی که مرا از رختخواب بیرون میکشند و دکتر میآید معاینه بکند شیک بوده باشم. شیشه ادوکلنی را برداشتم. در رختخواب پاشیدم که خوشبو بشود. ولی از آنجایی که هیچیک از کارهایم مانند دیگران نبود این دفعه هم باز مطمئن نبودم، از جان سختی خود میترسیدم، مثل این بود که این بار امتیاز و برتری را به آسانی به کسی نمیدهند، میدانستم که به این مفتی کسی نمیمیرد...

عکس خویشان خودم را درآوردم و نگاه کردم، هرکدام از آنها مطابق مشاهدات خودم پیش چشمم مجسم شدند. آنها را دوست داشتم و دوست نداشتم، میخواستم ببینم و نمیخواستم، نه یادگارهای آنجا زیاد جلو چشمم روشن بود، عکسها را پاره کردم، دلبستگی نداشتم. خودم را قضاوت کردم دیدم، یک آدم مهربانی نبوده ام، من سخت، خشن و بیزار درست شده ام، شاید اینطور نبودم تا اندازه ای هم در زندگی و روزگار مرا اینطور کرد، از مرگ هم هیچ نمیترسیدم. برعکس یک ناخوشی، یک دیوانگی مخصوصی در من پیدا شده بود که به سوی مغناطیس مرگ کشیده میشدم. این هم تازگی ندارد، یک حکایتی به یادم افتاد. مال پنج شش سال پیش است: در تهران یک روز صبح زود رفتم در خیابان شاه آباد از عطاری تریاک بخرم، اسکناس سه تومانی را جلو او گذاشتم و گفتم: دو قران تریاک. او با ریش حنا بسته و عرقچینی که روی سرش بود صلوات میفرستاد. زیر چشمی به من نگاه کرد. مثل چیزی که قیافه شناس بود یا فکر مرا خواند گفت: پول خرد نداریم. دو قرانی درآوردم دادم گفت: نه اصلا نمیفروشیم. علت آن را پرسیدم جواب داد: شما جوان و جاهل هستید خدای نکرده یک وقت به سرتان بزند تریاک را میخورید. من هم اصرار نکردم.

نه کسی تصمیم خودکشی را نمیگیرد، خودکشی با بعضیها هست. در خمیره و در نهاد آنهاست. آری سرنوشت هرکسی روی پیشانیش نوشته شده، خودکشی هم با بعضیها زاییده شده. من همیشه زندگانی را به مسخره گرفتم. دنیا، مردم همه اش به چشم یک بازیچه، یک ننگ، یک چیز پوچ و بی معنی است. میخواستم بخوابم و دیگر بیدار نشوم و خواب هم نبینم، ولی چون در نزد همه مردم خودکشی یک کار عجیب و غریبی است میخواستم خودم را ناخوش سخت بکنم، مردنی و ناتوان بشوم و بعد از آنکه چشم و گوش همه پر شد تریاک بخورم تا بگویند: ناخوش شد مرد.

 

*          *          *          *

 

در رختخوابم یادداشت میکنم، سه بعد از ظهر است. دو نفر به دیدنم آمدند، حالا رفتند، تنها ماندم. سرم گیج میرود، تنم راحت و آسوده است، در معده ام یک فنجان شیر و چای است تنم شل، سست و گرمای ناخوشی دارد. یک ساز قشنگی در صفحه گرامافون شنیده بودم. یادم آمد. میخواهم آن را به سوت بزنم نمیتوانم، کاش آن صفحه را دوباره میشنیدم. الآن نه از زندگی خوشم میآید و نه بدم میآید، زنده ام بدون اراده، بدون میل، یک نیروی فوق العاده ای مرا نگهداشته. در زندان زندگانی زیر زنجیرهای فولادین بسته شده ام، اگر مرده بودم مرا میبردند در مسجد پاریس به دست عربهای بی پیر میافتادم، دوباره میمردم، از ریخت آنها بیزارم. در هر صورت به حال من فرقی نمیکرد. پس از آنکه مرده بودم اگر مرا در مبال هم انداخته بودند برایم یکسان بود، آسوده شده بودم. تنها منزلمان گریه و شیون میکردند، عکس مرا میآوردند، برایم زبان میگرفتند، از این کثافت کاری ها که معمول است. همه اینها به نظرم احمقانه و پوچ میآمد. لابد چند نفر از من تعریف زیادی میکردند. چند نفر تکذیب میکردند، اما بالاخره فراموش میشدم، من اصلا خودخواه و نچسب هستم.

هرچه فکر میکنم ادامه دادن به این زندگی بیهوده است. من یک میکروب جامعه شده ام. یک وجود زیان آور. سربار دیگران. گاهی دیوانگیم گل میکند، میخواهم بروم دور خیلی دور، یک جایی که خودم را فراموش بکنم. فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم، میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلا بروم در سیبریه، در خانه های چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیک ها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم. یا، مثلا بروم به هندوستان، زیر خورشید تابان، جنگلهای سر به هم کشیده، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند، میخواهم همه چیز را در خود حس بکنم. اما میبینم برای اینکار درست نشده ام، نه من لش و تنبل هستم. اشتباهی به دنیا آمده ام، مثل چوب دو سر گهی، از اینجا مانده و از آنجا رانده. از همه نقشه های خودم چشم پوشیدم. از عشق، از شوق، از همه چیز کناره گرفتم. دیگر در جرگه مرده ها به شمار میآیم.

گاهی با خودم نقشه های بزرگ میکشم، خودم را شایسته همه کار و همه چیز میدانم، با خود میگویم آری کسانیکه دست از جان شسته اند و از همه چیز سر خورده اند تنها میتوانند کارهای بزرگ انجام بدهند. بعد با خودم میگویم. به چه درد میخورد؟ چه سودی دارد؟ ... دیوانگی، همه اش دیوانگی است! نه، بزن خودت را بکش، بگذار لاشه ات بیفتد آن میان، برو، تو برای زندگی درست نشده ای، کمتر فلسفه بباف، وجود تو هیچ ارزشی ندارد. از تو هیچ کاری ساخته نیست! ولی نمیدانم چرا مرگ ناز کرد؟ چرا نیامد؟ چرا نمیتوانستم بروم پی کارم آسوده بشوم؟ یک هفته بود که خودم را شکنجه میکردم. اینهم دستمزد من بود! زهر به من کارگر نشد، باورکردنی نیست. نمیتوانم باور بکنم، غذا نخوردم. خودم را سرما دادم، سرکه خوردم، هر شب گمان میکردم سل سواره گرفته ام، صبح که برمیخواستم از روز پیش حالم بهتر بود، این را به کی میشود گفت؟ یک تب نکردم. اما خواب هم ندیده ام. چرس هم نکشیده ام. همه اش خوب به یادم است. نه باور کردنی نیست.

اینها را که نوشتم کمی آسوده شدم، از من دلجویی کرد، مثل این است که بار سنگینی را از دوشم برداشتند. چه خوب بود اگر همه چیز را میشد نوشت. اگر میتوانستم افکار خودم را به دیگری بفهمانم، میتوانستم بگویم. نه یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمیشود به دیگر فهماند، نمیشود گفت، آدم را مسخره میکنند، هرکسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.

من روئین تن هستم. زهر به من کارگر نشد. تریاک خوردم، فایده نکرد. آری من رویین تن شده ام، هیچ زهری دیگر به من کارگر نمیشود. بالاخره دیدم همه زحمتهایم به باد رفت. پریشب بود، تصمیم گرفتم تا گندش بالا نیامده مسخره را تمام بکنم. رفتم کاشه های تریاک را از کشو میز کوچک درآوردم. سه تا بود، تقریبا به اندازه یک لوله تریاک معمولی میشد، آنها را برداشتم ساعت هفت بود، چای از پایین خواستم، آوردند آن را سر کشیدم. تا ساعت هشت کسی به سراغ من نیامد، در را از پشت بستم رفتم جلوی عکسی که به دیوار بود ایستادم، نگاه کردم، نمیدانم چه فکرهایی برایم آمد، ولی او به چشم یک آدم بیگانه ای بود. با خودم میگفتم، این آدم چه وابستگی با من دارد؟ ولی این صورت را میشناختم. او را خیلی دیده بود. بعد برگشتم، احساس شورش، ترس یا خوشی نداشتم، همه کارهایی که کرده بودم و کاری که میخواستم بکنم و همه چیز به نظرم بیهوده و پوچ بود. سرتاسر زندگی به نظرم مسخره میآمد، نگاهی به دور اتاق انداختم. همه چیزها سر جای خودشان بودند، رفتم جلوی آینه در گنجه به چهره برافروخته خودم نگاه کردم، چشمها را نیمه بستم، لای دهنم را کمی باز کردم و سرم را به حالت مرده کج گرفتم. با خودم گفتم فردا صبح، به این صورت درخواهم آمد، اول هر چه در میزنند کسی جواب نمیدهد، تا ظهر گمان میکنند که خوابیده ام، بعد چفت در را میشکنند، وارد اتاق میشوند و مرا به این حال میبینند، همه این فکرها مانند برق از جلو چشمم گذشت.

لیوان آب را برداشتم، با خونسردی پیش خود گفتم که کاشه آسپرین است و کاشه اولی را فرو دادم، دومی و سومی را هم دستپاچه پشت سرش فرو دادم. لرزش کمی در خودم حس کردم، دهنم بوی تریاک گرفت، قلبم کمی تند زد. سیگار نصفه کشیده را انداختم در خاکستردان. رفتم حب خوشبو از جیبم درآوردم مکیدم، دوباره خودم را جلوی آینه دیدم. به دور اتاق نگاهی انداختم، همه چیزها سر جای خودشان بودند. با خودم گفتم دیگر کار تمام است، فردا افلاطون هم نمیتواند مرا زنده بکند! رختهایم را روی صندلی پهلوی تخت مرتب کردم، لحاف را روی خودم کشیدم، بوی ادوکلنی گرفته بود. دکمه چراغ را پیچاندم اتاق خاموش شد، یک تکه از بدنه دیوار و پایین تخت با روشنایی تیره و ضعیفی که از پشت شیشه پنجره میآمد کمی روشن بود. دیگر کاری نداشتم، خوب یا بد کارها را به اینجا رسانیده بودم. خوابیدم، غلت زدم. همه خیالم متوجه این بود که مبادا کسی به احوال پرسی من بیاید و سماجت کند. اگرچه به همه گفته بودم که چند شب است خوابم نبرده تا اینکه مرا آسوده بگذارند. در این موقع کنجکاوی زیادی داشتم. مانند اینکه پیش آمد فوق العاده ای برایم رخ داده، یا مسافرت گوارایی در پیش داشتم، میخواستم خوب مردن را حس بکنم. حواسم را جمع کرده بودم، ولی گوشم به بیرون بود. به محض اینکه صدای پا میآمد دلم تو میریخت. پلکهایم را به هم فشار دادم. ده دقیقه یا کمی بیشتر گذشت هیچ خبری نشد، با فکرهای گوناگون سر خودم را گرم کرده بودم ولی نه از این کار خودم پشیمان بودم و نه میترسیدم تا این که حس کردم گردها دست به کار شدند. اول سنگین شدم، احساس خستگی کردم، این حس در حوالی شکم بیشتر بود، مثل وقتی که غذا خوب هضم نشود، پس از آن این خستگی به سینه و سپس به سر سرایت کرد، دستهایم را تکان دادم، چشمهایم را باز کردم. دیدم حواسم سر جایش است، تشنه ام شد، دهانم خشک شده بود، به دشواری آب دهانم را فرو میدادم، تپش قلبم کند میشد، کمی گذشت حس میکردم هوای گرم و گوارایی از همه تنم بیرون میرفت، بیشتر از جاهای برجسته بدن بود، مثل سر انگشتها، تک بینی و غیره ... در همان حال میدانستم که میخواهم خود را بکشم، یادم افتاد که این خبر برای دسته ای ناگوار است، پیش خودم در شگفت بودم. همه اینها به چشم بچگانه، پوچ و خنده آور بود. با خودم فکر میکردم که الان آسوده هستم و به آسودگی خواهم مرد، چه اهمیتی دارد که دیگران غمگین بشوند یا نشوند، گریه بکنند یا نکنند. خیلی مایل بودم که اینکار بشود و میترسیدم مبادا تکان بخورم یا فکری بکنم که جلوی اثر تریاک را بگیرم. همه ترسم این بود که مبادا پس از این همه زحمت زنده بمانم. میترسیدم که جان کندن سخت بوده باشد و در ناامیدی فریاد بزنم یا کسی را به کمک بخواهم، اما گفتم هرچه سخت بوده باشد، تریاک میخواباند و هیچ حس نخواهم کرد. خواب به خواب میروم و نمیتوانم از جایم تکان بخورم یا چیزی بگویم، در هم از پشت بسته است!....

آری درست به یادم هست. این فکرها برایم پیدا شد. صدای یکنواخت ساعت را میشنیدم، صدای پای مردم را که در مهمانخانه راه میرفتند میشنیدم. گویا حس شنوایی من تندتر شده بود. حس میکردم که تنم میپرید، دهنم خشک شده بود، سردرد کمی داشتم، تقریبا به حالت اغما افتاده بودم. چشمهایم نیمه باز بود. نفسم گاهی تند و گاهی کند میشد. از همه سوراخهای پوست تنم این گرمای گوارا به بیرون تراوش میکرد. مانند این بود که من هم دنبال آن بیرون میرفتم. خیلی میل داشتم که بر شدت آن بیفزاید، در وجد ناگفتنی فرو رفته بودم، هر فکری که میخواستم میکردم اگر تکان میخوردم حس میکردم که مانع از بیرون رفتن این گرما میشد، هرچه راحت تر خوابیده بودم بهتر بود، دست راستم را از زیر تنه ام بیرون کشیده ام، غلتیدم، به پشت خوابیدم، کمی ناگوار بود، دوباره به همان حالت افتادم و اثر تریاک تندتر شده بود. میدانستم و میخواستم که مردن را درست حس بکنم، احساساتم تند و بزرگ شده بود، در شگفت بودم که چرا خوابم نبرده. مثل این بود که همه هستی من از تنم به طرز خوش و گوارایی بیرون میرفت، قلبم آهسته میزد، نفس آهسته میکشیدم، گمان میکنم دو سه ساعت گذشته. در این بین کسی در زد، فهمیدم همسایه ام است ولی جواب او را ندادم و نخواستم از جای خود تکان بخورم. چشمهایم را باز کردم و دوباره بستم، صدای باز شدن در اتاق او را شنیدم، او دستش را شست، با خودش سوت زد، همه را شنیدم کوشش میکردم اندیشه های خوش و گوارا بکنم، به سال گذشته فکر میکردم، آن روزی که در کشتی نشسته بودم ساز دستی میزدند، موج دریا، تکان کشتی، دختر خوشگلی که روبرویم نشسته بود، در فکر خودم غوطه ور شده بودم، دنبال آن میدویدم مانند اینکه بال درآورده بودم و در فضا جولان میدادم، سبک و چالاک شده بودم به طوری که نمیشود بیان کرد. تفاوت آن همانقدر است که پرتو روشنایی را که به طور طبیعی میبینیم، در کیف تریاک مثل این است که همین روشنایی را از پشت آویز چلچراغ یا منشور بلوری ببینند و به رنگهای گوناگون تجزیه میشود. در این حالت خیالهای ساده و پوچ که برای آدم میآید همانطور افسونگر و خیره کننده میشود، هر خیال گذرنده و بیخود یک صورت دلفریب و باشکوهی به خودش میگیرد، اگر دورنما یا چشم اندازی از فکر آدم بگذرد بی اندازه بزرگ میشود، فضا باد میکند، گذشتن زمان محسوس نیست.

در این هنگام خیلی سنگین شده بودم، حواسم بالای تنم موج میزد، اما حس میکردم که خوابم نبرده. آخرین احساسی که از کیف و نشئه تریاک به یادم است این بود: که پاهایم سرد و بیحس شده بود، تنم بدون حرکت، حس کردم که حواسم دارد سر جایش میآید. خیلی دشوار و ناگوار بود. سردم شد، بیشتر از نیم ساعت خیلی سخت لرزیدم، صدای دندانهایم که به هم میخورد میشنیدم، بعد تب آدم، تب سوزان و عرق از تنم سرازیر شد، قلبم میگرفت، نفسم تنگ شده بود. اولین فکری که برایم آمد این بود که هرچه رشته بودم پنبه شد و نشد آن طوریکه باید شده باشد، از جان سختی خودم بیشتر تعجب کرده بودم، پی بردم که یک قوه تاریک و یک بدبختی ناگفتنی با من در نبرد است.

به دشواری نیمه تنه در رختخوابم بلند شدم، دگمه چراغ  برق را پیچاندم، روشن شد. نمیدانم چرا دستم رفت به سوی آینه کوچکی که روی میز پهلوی تخت بود، دیدم صورتم آماس کرده بود، رنگم خاکی شده بود، از چشمهایم اشک میریخت، قلبم به شدت میگرفت: با خودم گفتم که اقلا قلبم خراب شد! چراغ را خاموش کردم و در رختخواب افتادم.

نه، قلبم خراب نشد، امروز بهتر است، نه، بادمجان بم آفت ندارد! برایم دکتر آمد، قلبم را گوش داد، نبضم را گرفت، زبانم را دید، درجه گرماسنج گذاشت، از همین کارهای معمولی که همه دکترها به محض ورود میکنند و همه جای دنیا یکجور هستند. به من نمک میوه و گنه گنه داد، هیچ نفهمید درد من چه است! هیچکس به درد من نمیتواند پی ببرد! این دواها خنده آور است، آنجا روی میز هفت هشت جور دوا برایم قطار کرده اند، من پیش خودم میخندیدم، چه بازیگرخانه ایست!

تیک و تاک ساعت همینطور بغل گوشم صدا میدهد، صدای بوق اتومبیل و دوچرخه و غریو ماشین دودی از بیرون میآید. به کاغذ دیوار نگاه میکنم، برگهای باریک ارغوانی سیر و خوشه گل سفید دارد، روی شاخه آن فاصله به فاصله دو مرغ سیاه روبروی یکدیگر نشسته اند، سرم تهی، معده ام مالش میرود، تنم خرد شده. روزنامه هایی که به بالای گنجه انداخته ام به حالت مخصوصی مانده، نگاه که میکنم یک مرتبه مثل این است که همه آنها به چشمم غریبه میآید، خودم به چشم خودم بیگانه ام، در شگفت هستم که چرا زنده ام؟ چرا نفس میکشم؟ چرا گرسنه ام میشود؟ چرا میخورم؟ چرا راه میروم؟ چرا اینجا هستم؟ این مردمی را که میبینم کی هستند و از من چه میخواهند؟ ...

حالا خوب خودم را میشناسم، همانطوریکه هستم بدون کم و زیاد. هیچ کاری نمیتوانم بکنم، روی تخت نشسته و کوفته افتاده ام، ساعت به ساعت افکارم میگردند، میگردند، در همان دایره های ناامیدی حوصله ام به سر رفته، هستی خودم مرا به شگفت انداخته، چقدر تلخ و ترسناک است هنگامی که آدم هستی خودش را حس میکند! در آینه که نگاه میکنم به خودم میخندم، صورتم به چشم خودم آنقدر ناشناس و بیگانه و خنده آور آمده ...

این فکر چندین بار برایم آمده: رویین تن شده ام، رویین تن که در افسانه ها نوشته اند حکایت من است. معجز بود. اکنون همه جور خرافات و مزخرفات را باور میکنم، افکار شگفت انگیز از جلو چشمم میگذرد. معجز بود، حالا میدانم که خدا با یک زهر مار دیگری در ستمگری بی پایان خودش دو دسته مخلوق آفریده: خوشبخت و بدبخت. از اولیها پشتیبانی میکند و بر آزار و شکنجه دسته دوم به دست خودشان میافزاید. حالا باور میکنم که یک قوای درنده و پستی، یک فرشته بدبختی با بعضی هاست...

بالاخره تنها ماندم، الان دکتر رفت، کاغذ و مداد را برداشتم، میخواهم بنویسم، نمیدانم چه؟ یا اینکه مطلبی ندارم و یا از بس که زیاد است نمیتوانم بنویسم. این هم خودش بدبختی است. نمیدانم نمیتوانم گریه بکنم. شاید اگر گریه میکردم اندکی به من دلداری میداد! نمیتوانم. شکل دیوانه ها شده ام. در آینه دیدم موهای سرم وز کرده، چشمهایم باز و بیحالت است، فکر میکنم اصلا صورت من نباید این شکل بوده باشد، صورت خیلی ها با فکرشان توفیر دارد، این بیشتر مرا از جا در میکند. همینقدر میدانم که از خودم بدم میآید، میخورم از خودم بدم میآید، راه میروم از خودم بدم میآید، فکر میکنم از خودم بدم میآید. چه سمج! چه ترسناک! نه این یک قوه مافوق بشر بود. یک کوفت بود حالا این جور چیزها را باور میکنم! دیگر هیچ چیز به من کارگر نیست. سیانور خوردم در من اثر نکرد. تریاک خوردم باز هم زنده ام! اگر اژدها هم مرا بزند، اژدها میمیرد! نه کسی باور نخواهد کرد. آیا این زهرها خراب شده بود؟ آیا به قدر کافی نبود؟ آیا زیادتر از اندازه معمولی بود؟ آیا مقدار آنرا عوضی در کتابهای طب پیدا کرده بودم؟ آیا دست من زهر را نوشدارو میکند؟ نمیدانم، این فکرها صد بار برایم آمده تازگی ندارد. به یادم میآید شنیده ام وقتی که دور کژدم آتش بگذارند خودش را نیش میزند، آیا دور من یک حلقه آتشین نیست؟

جلو پنجره اتاقم روی لبه سیاه شیروانی که آب باران در گودال آن جمع شده دو گنجشک نشسته اند، یکی از آنها نوک خود را در آب فرو میبرد، سرش را بالا میگیرد، دیگری پهلوی او کز کرده خودش را میجورد. من تکان خوردم، هر دو آنها جیر جیر کردند و با هم پریدند. هوا ابر است، گاهی ابر پشت لکه های ابر آفتاب رنگ پریده در میآید، ساختمانهای بلند روبرو همه دود زده، سیاه و غم انگیز زیر فشار این هوای سنگین و بارانی مانده اند. صدای دور و خفه شهر شنیده میشود.

این ورقهای بدجنس که با آنها فال گرفتم، این ورقهای دروغگو که مرا گول زدند، آنجا در کشو میزم است. خنده دار تر از همه آن است که هنوز هم با آنها فال میگیرم!

چه میشود کرد؟ سرنوشت پر زور تر از من است.

خوب بود که آدم با همین آزمایشهایی که از زندگی دارد، میتوانست دوباره به دنیا بیاید و زندگانی خودش را از سر نو اداره بکند! اما کدام زندگی؟ آیا در دست من است؟ چه فایده دارد؟ یک قوای کور و ترسناکی بر سر ما سوارند، کسانی هستند که یک ستاره شومی سرنوشت آنها را اداره میکند، زیر بار آن خرد میشوند و میخواهند که خرد بشوند ...

دیگر نه آرزویی دارم و نه کینه ای، آنچه که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود، در زندگانی آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان، من هیچکدام از آنها نشدم، زندگانیم برای همیشه گم شد. من خودپسند، ناشی و بیچاره به دنیا آمده بودم. حال دیگر غیر ممکن است که برگردم و راه دیگری در پیش بگیرم. دیگر نمیتوانم دنبال این سایه های بیهوده بروم، با زندگانی گلاویز بشوم، کشتی بگیرم. شماهایی که گمان میکنید در حقیقت زندگی میکنید، کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارد؟ من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم. نه به چپ بروم و نه به راست، میخواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.

نه، نمیتوانم از سرنوشت خود بگریزم، این فکرهای دیوانه، این احساسات، این خیالهای گذرنده که برایم میآید آیا حقیقی نیست؟ در هر صورت خیلی طبیعی تر و کمتر ساختگی به نظر میآید تا افکار منطقی من. گمان میکنم آزادم ولی جلوی سرنوشت خودم نمیتوانم کمترین ایستادگی بکنم. افسار من به دست اوست، اوست که مرا به این سو و آن سو میکشاند. پستی، پستی زندگی که نمیتوانند از دستش بگریزند. نمیتوانند فریاد بکشند، نمیتوانند نبرد بکنند، زندگی احمق.

حالا دیگر نه زندگانی میکنم و نه خواب هستم، نه از چیزی خوشم میآید و نه بدم میآید، من با مرگ آشنا و مانوس شده ام. یگانه دوست من است، تنها چیزی است که از من دلجویی میکند. قبرستان منپارناس به یادم میآید، دیگر به مرده ها حسادت نمیورزم، من هم از دنیای آنها به شما میآیم. من هم با آنها هستم، یک زنده به گور هستم...

گویی بس است. خفه بشو، پاره بکن، مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟ اما من از کسی رو در بایستی ندارم، به چیزی اهمیت نمیگذارم، به دنیا و مافیهایش میخندم. هرچه قضاوت آنها درباره من سخت بوده باشد، نمیدانند که من بیشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام. آنها به من میخندند، نمیدانند که من بیشتر به آنها میخندم، من از خودم و از همه خواننده این مزخرفها بیزارم.

 

*          *          *          *

 

این یادداشتها با یک دسته ورق در کشوی میز او بود. ولیکن خود او در تختخواب افتاده نفس کشیدن از یادش رفته بود.

پاریس 11 اسفند 1308

 

© Copyright © 1998-2006 Pars Market Inc.