هخامنشيان كاشف قاره آمريكا

بعد از شكست داريوش سوم از اسكندر و فروپاشى امپراتورى هخامنشى در سال ۳۳۰ پيش از ميلاد، بسيارى از ايرانيان پراكنده شدند و آنها كه به آمريكاى مركزى راه يافتند امپراتورى هاى ديگرى بنيان نهادند و در واقع، آنان قبل از كريستف كلمب اين قاره را كشف كرده اند.

آنها از شمال اقيانوس هند و اقيانوس آرام وارد شدند و با پشت سر گذاشتن جزاير پلى نزى و ميكرونزى به غرب آمريكاى مركزى والسالوادر رسيدند.

گفت وگوی شرق با دكتر جهانگير مظهرى

 

دكتر جهانگير مظهرى پس از سال ها تحقيق و مطالعه مدعى است كه به كشفى نائل شده كه هنوز از تمامى آن پرده بر نداشته است.او كه پس از ۲۵ سال دورى از ايران، براى چند روزى بازگشته مى گويد: تا كتابم كه در آن شرح كشف خود را شواهد كافى آورده ام، چاپ نشود، نمى توانم چيزى اعلام كنم. او مدعى است كه در جست وجو هايش نشانه ها و شواهدى يافته كه ثابت مى كند درست بعد از شكست داريوش سوم از اسكندر و فروپاشى امپراتورى هخامنشى در سال ۳۳۰ پيش از ميلاد، بسيارى از ايرانيان پراكنده شدند و آنها كه به آمريكاى مركزى راه يافتند امپراتورى هاى ديگرى بنيان نهادند و در واقع، آنان قبل از كريستف كلمب اين قاره را كشف كرده اند! او واكنش دنياى غرب را نسبت به اين ادعا مى داند. هرچند كه مى گويد برايش اصلاً اهميتى ندارد. سپس با عصبانيت به اهداى يك اطلس جغرافيايى در همين اواخر به ملكه انگلستان اشاره مى كند كه در آن كلمه فارس را از خليج فارس پاك كرده و فقط به كلمه خليج اكتفا كرده اند و مى گويد: انتظار تشويق و تكريم ندارم چون چيزى در كشف من به نفع آنها نيست شايد دوست داشته باشند دزدان دريايى تاجرنماى اسپانيولى- ايتاليايى كاشف قاره شان باشند تا دريانوردان غيور ايرانى.

دامنه صحبت هاى او بسيار گسترده است. از تاريخ آغاز مى كند، به جغرافيا كه مى رسد ما را در احاطه نقشه هايش كه به ديوار نصب كرده قرار مى دهد و در زبان شناسى و مردم شناسى حل مى شود. جمع وجور كردن گفته هاى او كارى دشوار است.

جهانگير مظهرى متولد سال ۱۳۱۱ در تهران، تحصيلات دانشگاهى را در ايران و پاريس در رشته هاى جامعه شناسى و ادبيات چند فرهنگى در محضر اساتيدى چون ژرژگوريچ، ريمون آرون، هانرى ماسه و... به پايان رساند و از آن پس ضمن تدريس و تحقيق در مورد ايران به سخنرانى هاى بسيار در كشور هاى مختلف پرداخته است.

نقش انسان در آفرينش اهورايى، گناه آفتاب، جلوگيرى هاى نامرئى، بى دود و بدون خاكستر و مقالات و ترجمه هايى به زبان هاى فرانسه، اسپانيولى، انگليسى و فارسى و سرانجام كتاب آمريكايى پارسيان هخامنشى از آثار اوست. متن زير مصاحبه اى است كه با ايشان صورت گرفته است.

و اما درباره كشف شنيدنى شما آقاى دكتر...

از كلمب شروع كنم كه ماجراى جالبى دارد. پوزادينوس يونانى محيط كره زمين را ۲۸۹۰۰ كيلومتر محاسبه كرده بود. دانشمند ديگرى به نام اراتوس تِنِس، ۱۵۰ سال پيش از او، با بررسى زاويه تابش خورشيد به عدد دقيق ترى رسيده بود. اندازه گيرى او دور كره زمين را ۳۹۵۰۰ كيلومتر نشان مى داد كه به رقم ۴۰۰۰۰ كيلومتر بسيار نزديك است. ولى نقشه اى كه كريستف كلمب در دست داشت، براساس اندازه گيرى پوزادينوس تنظيم شده بود، يعنى همان ۲۸۹۰۰ كيلومتر. در نتيجه وقتى كلمب به دريا زد و به جزاير درياى كارائيب رسيد با محاسبه مقدار ميل دريايى پيموده شده، اطمينان داشت كه به هند و سواحل آسيا رسيده يعنى به جزيره سندومين كه رسيد خيال مى كرد به سيپانگو رسيده چون سفرنامه ماركوپولو را راهنماى خود قرار داده بود. تاريخ اين زمان را ۱۲ اكتبر ۱۴۹۲ ميلادى عنوان مى كند. در كتاب مداركى براى تاريخ كوبا از اورتن سيا پيشاردو (Orten sia Pichardo) آمده است كه بوميان آنجا به كلمب يادآورى كردند كه نام جزيره اى در آن نزديكى، كوباست و كلمب ابتدا اشتباهاً كولبا و سپس كوبا را در سفرنامه اش ثبت كرد. از همين جا متوجه مى شويم كه اسپانيايى ها كلمه كوبا را به آنجا نبردند، بلكه كوبا قبل از آنها اين نام را داشته است. كوبا اسمى بومى نيست. كوبا در غرب درياى خزر قرار دارد و در شمال باكو مثل كيوتو و توكيو و داريان و انادير در كنار باب برينگ كه نام هريك وارونه نام اولى است. در همين كتاب به جزيره اى به نام بابك (Babeque) اشاره شده كه روى نقشه هاى امروز نيست و شهرت داشت كه طلاى زيادى در آن جمع آمده و كلمب قصد داشت هر طور شده خود را به آنجا برساند و طبق نوشته خودش بدان چنگ بيندازد. ما مى دانيم كه بابك شهرى است كه اردشير بابكان، سرسلسله ساسانيان، از آن برخاسته است. آنچه كلمب را به رفتن به هند ترغيب كرد، برخلاف ادعايش، تجارت ادويه و ابريشم نبود، بلكه رسيدن به جواهرات و طلاهاى جمع آمده در چين و هند بود. ماركوپولو ثروت كلانى از همين راه به دست آورده بود و شرح آن را در كتاب خاطراتش نوشته بود و همين شرح طمع كلمب را برانگيخته بود. در زندگى نامه اى كه اخيراً از كريستف كلمب منتشر شده، وابستگى او را به خانواده اى از راهزنان دريايى روشن كرده اند.

شاهد ديگر بالبوآى تازه از زندان بيرون آمده است.

بالبوآ (Balboa)، يكى از سركردگان مهاجمان اسپانيولى، با رسيدن به سرزمينى كه امروز آن را پاناما مى خوانند نيز گزارش كرد كه به خشكى اى پاى گذارده كه به آن دارين يا داريان مى گفتند. طولى نكشيد كه او زهر داريان را هم تجربه كرد. زهرى كه بوميان كماندار تير خود را به آن آغشته مى كردند تا دشمن را در كمتر از ۲۴ ساعت از پاى درآورد. بنابراين دارين هم نامى نيست كه مهاجمان با خود آورده باشند. ترديدى هم ندارم كه اين نام نمى تواند برگرفته از يكى از زبان هاى بومى آنجا باشد. دارين نامى ايرانى و منسوب به داريوش سوم است.

هرمان آرسينيگا (Herman Arciniega)، بزرگمرد تاريخ معاصر كلمبيا كه در پايان قرن گذشته در ۹۹ سالگى ما را ترك كرد، در كتاب آن سوى تاريخ با بيان شواهد بسيار خواننده را آگاه مى كند كه نبايد به غلط بپندارد كه هرچه ستودنى است از اروپا به آمريكا برده شده است. او براى مثال به كتابى اشاره مى كند كه پيش از كشف كلمب در فرانسه به چاپ رسيده و در آن از وجود ذرت در اروپا ياد شده و گفته شده بود از پارس (Persia) وارد مى شده است. درحالى كه هميشه فكر مى كردند ذرت از گياهان بومى آمريكا بوده و از آنجا به ساير نقاط جهان رفته است.

به مطالعه تطبيقى زبان ها اشاره كرديد. با توجه به اشاره تان به واژه هاى كوبا، دارين و مواردى از اين دست، مايليم مثال هاى بيشترى بيان بفرماييد.

يك مثال واضح و مهم از اين دست نام رود تيگره (Tigre) است. تيگره همان دجله خودمان است با ريشه اى در زبان بابلى كه در زمان هخامنشيان به آن تيگره مى گفتند. داريوش براى سركوبى شورشى ها از آن عبور كرده بود و در سنگ نوشته هاى خود بارها از آن ياد كرده است. پى ير لوكوك (Pierre Lecoq) در كتاب سنگ نبشته هاى پارسيان هخامنشى توضيح مى دهد كه ريشه اين كلمه همان تير فارسى است كه سرعت حركت آب رود را مى رساند. هرودت نيز شرح جالبى از جريان بسيار تند آب اين رود (كه به تير از كمان رها شده مى ماند) آورده و نوشته كه چون قايقرانى بر روى اين رود از هر دو طرف غيرممكن بوده است، قايقرانانى كه در جهت حركت آب مى رفتند و چيزى براى فروش با خود مى بردند، الاغى هم در قايق سوار مى كردند تا با رسيدن به آن سوى رود، كالاهاى خود و قايق را بفروشند و با الاغ به محل اول برگردند. نخستين بار كوروش از تيگره گذشت تا خود را به بابل برساند. نام اين رود امروز تقريباً در تمام كشورهاى آمريكاى مركزى و جنوبى به چشم مى خورد. در شبه جزيره بزرگ يوكاتان، رودى، درياچه اى و برج و بارويى به اين نام، يعنى تيگره وجود دارد. در ونزوئلا، رودى و شهر بزرگى به نام تيگره و رود كوچك ترى به نام تيگريتو تيگره كوچك يا تيگره كوچولو وجود دارد. در پرو نيز رودى به نام تيگره و باز هم رود ديگرى به نام تيگريتو جارى است.

مثال ديگر مربوط به كلمه مانى است. يك كشيش در يوكاتان نوشته هاى زيادى پيدا كرد و چون معتقد بود كه مربوط به پيروان دين ديگرى است كه او آنها را ايدولاتر (Idolatre) يعنى بت پرست و خرافاتى مى شمرد، همه را با افتخار در برابر چشمان بوميان سوزاند. اين واقعه در شهرى به نام مانى (Mani) اتفاق افتاد. مانى در زمان شاپور اول ساسانى ادعاى پيامبرى كرد ولى اين نام پارسى پيش از او هم در زبان هخامنشيان وجود داشت. مهاجمان اروپايى، كه بيشتر جويندگان يا پرستندگان طلا بودند، براى رسيدن به طلا و چپاول سرزمين بازيافته، از هيچ جنايت و دد منشى، از كشتار بوميان و غارت آنان گرفته تا هر كار ناپسند ديگر، فروگذار نكردند. آنان ستايشگران ماه، آفتاب، چشمه سارها و كوهستان را ايدولاتر يا بت پرست ناميدند.

پس نظر شما اين است كه ايرانى ها از ناحيه تنگه پاناما به آمريكا رسيدند.

خير، آنها ابتدا به السالوادر رسيدند ولى بعدها، با كندن آبراه داريان، كوهستان بلند سييرانوادا را دور زدند و به طرف پرو و برزيل رفتند. نظر ديگرى هم وجود دارد مبنى بر اينكه ورود به آمريكا با گذشتن از سيبرى از ناحيه باب برينگ در نزديكى آلاسكا انجام گرفت. در اين ناحيه است كه كوهستان انادير، رود انادير، شهر انادير و خليج انادير داريم. اين اسامى همگى ردپاى آنها را از قاره اى به قاره ديگر به اعتقاد من، انادير مثل كوبا و باكو برگرفته از دارين و منسوب به حكومت ايرانى است. در پاناما كوه دارين، خليج دارين، رود دارين و شهر دارين وجود دارد كه الان هم به همين نام هستند.

زمان مشخصى براى آغاز اين دريانوردى ها وجود دارد؟

رفت وآمد ميان جزاير اقيانوس آرام و آمريكاى مركزى از ديرباز عادى بوده، ولى نخستين بار ايرانيانى كه نتوانستند بعد از فروپاشى امپراتورى هخامنشى خود را به ناوگان بزرگ و دست نخورده خود در درياى سرخ و خليج فارس برسانند (۳۳۰ پيش از ميلاد) از شمال اقيانوس هند گذشتند و از لابه لاى جزاير اقيانوس آرام خود را به سواحل السالوادر در جنوب آمريكاى مركزى رساندند هرودوت سرنشينان كشتى ها را در لشكركشى خشايار شاه ۲۴۱ هزار نفر مى شمارد. بسيارى از اين كشتى ها فقط آذوقه و نيازهاى روزمره نيروى دريايى را حمل مى كردند. برخى از آنها نيز غرق شدند. باستان شناسان در كشفيات اخيرشان، در ته درياى مديترانه و شمال اقيانوس هند كشتى هايى پيدا كرده اند كه بشكه هاى شراب و كلاهخود در آنها يافت شده است و از روى كلاهخودها حدس زده اند كه دست كم يكى از كشتى هاى يافت شده در اقيانوس بايد ايرانى باشد. به ياد داشته باشيم كه وقتى صحبت از نيروى دريايى مى كنيم، منظور ۴ يا ۵ كشتى معمولى نيست. براى حمله به آتن ناوگان مجهزى لازم بود. به نوشته هرودت، در زمان خشايار شاه ۱۲۰۷ كشتى مجهز جنگى از راه كانال سوئز وارد درياى مديترانه شده بودند. هدايت كشتى ها عموماً به عهده فنيقى ها بود. آنها در جنگ با آتن ۳۰۰ كشتى به نفع ايران وارد جنگ كرده بودند.

اصلاً خود حفر كانال سوئز كار بسيار سختى بوده است. البته بسيارى منكر آن هستند كه داريوش آن را حفر كرده است ولى مطلب مهمى است. آنتوان دوسنت اگزوپرى، نويسنده شازده كوچولو، مى گويد: اگر مى خواهيد انسان ها را با هم متحد كنيد، بدهيد چيزى را با هم بسازند. گويا سرمشق داريوش نيز چنين اندرزى بود. ملت هاى زيادى زير پرچم او زندگى مى كردند و وى از اقتدار ويژه اى برخوردار بود. ابتكار حفركانال سوئز براى خود داريوش بزرگ چندان اهميت داشت كه يكى از سنگ نبشته هاى سه زبانى خود به خط ميخى را به آن اختصاص داد و آن را در همان آبراه نصب كرد. [اين سنگ نبشته ها اكنون در موزه قاهره نگهدارى مى شود] داريوش شاه در اين سنگ نبشته ها مى گويد: من پارسى ام. از پارس مصر را گرفتم. سپس فرمان دادم اين آبراه را بكنند. از رودى كه به نام نيل در مصر جارى است به سمت دريايى كه از پارس مى آيد. سپس اين آبراه كنده شد. آن چنان كه فرمان داده بودم و كشتى ها از مصر و از راه اين آبراه به سوى پارس روان شدند. آنچنان كه من مايل بودم. (برگرفته از ترجمه فرانسوى متن در كتاب سنگ نبشته هاى پارسيان هخامنشى از پى ير لوكوك).اگر سنگ نبشته سوئز كوچك بود و مثلاً در جيب جا مى گرفت، بدون شك كسى از پيدا شدن آن آگاه نمى شد. البته غربى ها تمام ابتكار و افتخار مربوط به حفر اين كانال را به فرديناند دوله سپس (F.de Lesseps) ارزانى داشتند، اما در اين ميان نمى توان ابتكار داريوش را ناديده گرفت. هرودت دست كم چهار بار به آن اشاره مى كند.

قضيه از چه قرار بود؟

دوله سپس كه به مناسبت ماموريتش در مصر به سر مى برد، به تشويق سعيد پاشا و با كمك تعداد زيادى كارگر مصرى، كانال سوئز را خاكبردارى و بازگشايى كردند.

متاسفانه فرهنگ انگليسى كالينز (Collins) درباره كانال سوئز مى نويسد: كانالى در سطح دريا، واقع در شمال شرقى مصر كه باريكه خشكى سوئز را قطع مى كند و مديترانه را به درياى سرخ مى پيوندد. اين كانال در فاصله سال هاى ۱۸۵۴ تا ۱۸۶۹ به همت دوله سپس و با سرمايه فرانسوى ها و مصرى ها ساخته شد. طول اين كانال ۱۶۳ كيلومتر است. ويكونت فرديناند مارى دوله سپس (۱۸۹۴-۱۸۰۵) ديپلماتى فرانسوى بود كه در واقع از كانال سوئز، كه قرن ها بدون استفاده مانده بود، خاكبردارى كرد و آن را دوباره در قرن نوزدهم باز كرد. ولى غربى ها از بناكننده واقعى اين كانال نامى نبرده اند.

اين در حالى است كه هرودوت سه بار در تاريخش يادآورى مى كند كه آبراه سوئز را داريوش بزرگ پارسى ساخت. امروزه در اطراف اين كانال بعضى نام ها مانند دندارا (Dendara) و وادى دارا هنوز به چشم مى خورد.

نكته مهم ديگرى كه گاه باعث اشتباه نويسندگان دايره المعارف ها شده است اشاره هرودوت به كوشش نكوس براى حفر اين كانال است كه ناتمام ماند. نكوس (Necos) پسر پزامتيك (Psammetique) پادشاه مصر بود كه پس از پدر به سلطنت رسيد. نكوس دست به كندن آبراهى زد كه درياى مديترانه را به اريتره بپيوندد. و با آنكه ۱۲۰ هزار مصرى در كار كندن آبراه از بين رفته بودند، كار همچنان ادامه داشت تا اينكه پيشگوى معبدى به نكوس هشدار داد كه آنچه مى كند به نفع يك بربر، يك غير مصرى (داريوش) تمام مى شود. نكوس كار را رها كرد و به جهان گشايى پرداخت...

به اين ترتيب، كار حفر كانال تمام نشده رها شد. سپس داريوش اول دستور داد كانال را به تمامى حفر كردند و به نام پارسيان در تاريخ به ثبت رساند، چنان كه به نوشته هرودوت: آبراهى است كه پس از نكوس به دست مرد پارسى (داريوش بزرگ) به اتمام رسيد. طول كانال به اندازه چهار روز كشتيرانى است. دو قايق بزرگ با سه رديف پاروزن مى توانند از كنار هم از عرض كانال عبور كنند و آب كانال از رود نيل مى آيد.

هرودوت جزئيات گشايش و حفر يك كانال ديگر كانال آتوس (Athos) را نيز به دست خشايارشاه پسر داريوش بزرگ شرح مى دهد كه بسيارى از ما تاكنون درباره آن اطلاعى نداشته ايم. خشايارشاه در لشكركشى به طرف آتن به كوه آتوس كه رسيد به ياد آورد كشتى هاى پدرش ناچار شده بودند كوه آتوس را دور بزنند و بر اثر آن دچار توفان شدند و نيمى از آنها از بين رفتند. پس براى نشان دادن نيروهاى برتر خود دستور داد به كوه شلاق بزنند: اى كوه خود را نرم كن تا سپاهيان من از درون تو بگذرند ورنه... سپس به نشانه اطاعت كوه از فرمان او، با كمك گرفتن از ساكنان اطراف كوه آتوس و سپاهيانش، در مدت بيشتر از يك سال موفق به حفر آبراهى از زير كوه شد كه دو كشتى در كنار هم در حال رفت و برگشت از آن مى گذشتند. آتوس كوهستانى بلند و پرآوازه است. دو سال پيش مجله نيويورك تايمز از كشف كانال آتوس با جست وجوى يك گروه كاوشگر انگليسى يونانى خبر داد. هرودوت تمام جزئيات حتى تعداد حفاران، نژاد آنها و كيفيت كارشان را نوشته است. جونز، كاشف اين كانال، خوشبختانه بروز داده است كه كانال را خشايارشاه پسر داريوش بزرگ كه كانال سوئز را حفر كرده بود كنده است و اذعان دارد كه فنون ساخت آن با كار پيشرفته ترين وسائل امروزى قابل مقايسه است.

و آبراه هاى سوئز و پاناما، هر دو نقش بسيار مهمى در منطقه داشته و دارند.

بله، اينها بسيار شبيه هم اند. بيشتر تمدن هاى بزرگ قديم در اطراف آن و به ويژه در شرق آن ديده مى شود. به نظر من مديترانه ديگرى هم وجود دارد كه مى توان آن را مديترانه غربى ناميد و شامل درياى كارائيب و خليج مكزيك است. قديم ترين تمدن هاى آمريكاى لاتين در اين ناحيه وجود داشته اند. كانال سوئز و كانال پاناما هم دو نقطه بن بست را به هم باز مى كنند و در تسهيل رفت و آمد و تجارت و بازرگانى و جهان گشايى نقش بسيار مهمى داشته اند. سوئز آسيا و اروپا را از آفريقا جدا كرد. پاناما دو اقيانوس را به هم پيوست و آمريكاى شمالى و مركزى را از آمريكاى جنوبى جدا كرد. جاى هيچ گونه ترديدى نيست كه كانال پاناما را نيز ايرانيان حفر كردند و آن را به ياد داريوش آبراه داريان ناميدند.

چه مسيرى را براى رسيدن به آمريكا پيشنهاد مى كنيد؟

قبلاً بگويم كه ايران در زمانى كه از آن صحبت مى كنيم بسيار گسترده بوده است. داريوش در كتيبه اش، در زير دو رديف مردانى كه تخت او را روى دست مى برند، اشاره مى كند كه اگر مى خواهيد بدانيد چند ملت اين امپراتورى را تشكيل مى دهد به لباس هاى مردان نگاه كنيد. ۲۸ نفر، نماينده ۲۸ مليت يا قوميت تخت داريوش را حمل مى كنند. داريوش در جاى ديگرى اسامى يكايك اين ملت ها را آورده است. در آن زمان، اقوام و ملل مختلف در كار ساخت و پرداخت، صنعت، عمليات جنگى، دريانوردى، ساختمان سازى، بافندگى و... همكارى داشتند و همان طور كه اشاره كردم، فنيقى ها يكى از اين اقوام تابع امپراتورى بودند كه نه تنها هدايت كشتى ها را بر عهده داشتند، بلكه در لشكركشى خشايارشاه به او كمك كردند. آنها توانستند براى رسيدن به آمريكاى مركزى همان مدارى را طى كنند كه در آغاز در جنوب ايران اختيار كرده بودند و بدان عادت داشتند. آنها از شمال اقيانوس هند و اقيانوس آرام وارد شدند و با پشت سر گذاشتن جزاير پلى نزى و ميكرونزى به غرب آمريكاى مركزى والسالوادر رسيدند. جالب اينكه السالوادر يعنى پناهگاه و پناه دهنده. تمام منطقه آمريكاى مركزى دارين نام داشته است. البته به آن پانام هم مى گفتند كه امروزه شده پاناما. جالب تر اينكه پانام همان روبنده اى است كه موبدان زرتشتى جلو دهان خود مى بندند تا تنفس و بازدمشان آتش مقدس را آلوده نكند.

آقاى دكتر، دو سه سال پيش تلويزيون ايران مصاحبه اى را با يك جوان اروپايى مسيحى كه تازه مسلمان شده بود و الياس اسلام نام داشت پخش كرد. پايان نامه دكترى او در مورد كشف قاره آمريكا قبل از كلمب به دست مسلمانان بود. دانشگاه با اين عنوان مخالفت و او را مجبور به انتخاب عنوان ديگرى كرد. آيا شما در اين زمينه هم كه مربوط به دوره اسلامى مى شود نه قبل از اسلام اطلاعاتى داريد؟

خير، اطلاعى ندارم. اما بسيار امكان دارد چنين باشد. مثلاً يكى از محققان در مورد ساسانيان و اعراب مطالبى نوشته اند و برايشان جالب بود كه من اين نسبت را به هخامنشيان داده ام. ايشان ايراد گرفتند كه پيش از اسلام فنيقى ها به آمريكا رسيدند و من پاسخ دادم كه فنيقى ها جزء امپراتورى ايران بودند. هرودوت مى گويد: فنيقى ها ۳۰۰ كشتى داشتند كه در اختيار ايران گذاشتند و زير پرچم ايران زندگى مى كردند.

منبع: روزنامه شرق

 

 

© Copyright © 1998-2006 Pars Market Inc.