سبز مثل طوطي سياه مثل كلاغ

هر وقت حسن آقا را مي بينيم مي گوييم : خب چه طور شد ؟ موفق شدي ؟

مي گويد : نه نشد باز غار غار كرد

مي گوييم : آخر مرد حسابي مگر مجبوري ؟

مي گويد : من فقط يك طوطي مي خواهم كه باش حرف بزنم درد دل كنم اما اين طوطي هاي حسين آقا آدم چه بگويد ؟ دريغ از يك كلمه دريغ از يك حسن آقاي خشك و خالي همين طور كه من و شما مي گوييم اينها فقط بلدند غار غار كنند : غار غار

آن وقت باز مي رود سراغ حسين آقا يك طوطي تازه مي خرد چند هفته اي يا حتي يكي دو ماهي سالي پيداش نمي شود كه نمي شود بعد يكدفعه مي آيد چشم هاش سرخ سرخ كاسه خون و ريشش نتراشيده چمباتمه مي نشيند كلاهش را بر مي دارد مي گذارد روي كاسه زانويش و با مشت مي كوبد روي زمين كه باز هم نشد

مي گوييم : اين دفعه هم ؟

مي گويد : هر چه بگوييد برايش خريدم با دست خودم بش قند و نبات دادم روزي دو سه ساعت باش حرف زدم نشاندمش رو به روي آينه اما نشد كه نشد

مي گوييم : غار غار كه نكرد ؟

مي گويد : پس خيال مي كنيد گفت سلام يا گفت صبح به خير حسن آقا همين طور كه من و شما مي گوييم ؟

مي گوييم : آخر اين دفعه ديگه چرا گذاشتي كلاه سرت برود ؟

مي گويد : والله خيلي حواسم را جمع كردم : بالهايش را ديدم پنجه هاش را نوكش را هيچ عيبي نداشت حسين آقا قسم مي خورد كه طوطي است اصل اصل حرف هم مي زد به فارسي اما حالا دو سه روز است تو لاك رفته اگر يكي پيدا بشود وقت صرفش كند راه مي افتد زبان باز مي كند

بعد اشك تو چشم هاش حلقه مي زند و تا ما نبينيم سيگاري سر مشتوك مي زند ما هم كبريتي مي كشيم يا يك چاي قند پهلو جلوش مي گذاريم و از در و بي در حرف مي زنيم از كسادي كارمان مي گوييم يا مثلا از خواب نما شدن محسن آقا كه كم كم دارد فكر مي كند خود حضرت آمده اند سر وقتش دست گذاشته اند روي شانه اش و فرموده اند ديگر نشستن بس است بعد هم بالاخره حرف را مي كشانيم به چين و ماچين به اعراب ... اما مگر مي شود ؟

حسن آقا عين خيالش نيست اگر بگوييد گندم ياد سبزيش مي افتد ياد بال هاي سبز طوطي حتي اگر بگوييم جنگل يا كوه ياد قفس مي افتد قفس طوطيش كه تازگي ها از كجا و از كي خريده است آن هم دست آخر هم نمي خواهد اعتراف كند كه حواسش سر جا نبوده كه زير و روي كار را درست نديده طوطي بودن يك پرنده كه فقط به بالش نيست يا به نوكش اما حرفي نمي زنيم خاطر حسن آقا را مي خواهيم ساده است پاك است نمي دانيم بي غل و غش است اما فراموشكار است اگر امروز سرش را بشكنند پولش را بالا بكشند فردا يادش مي رود مي گوييم : آخر حسن آقا مگر يادت نيست ؟ مگر همين ديروز نبود كه جلو در و همسايه آبرو برايت نگذاشت ؟

مي گويد : كي كجا ؟

مي گوييم : ما خودمان ديديم همه شاهديم

مي گويد : هر كس آب قلبش را مي خورد

آن چيز سياه و سبز غار غار كن نوك كج را برده بود پيش حسين آقا كه حرف نمي زند كه يك كلمه نمي تواند بگويد گفته بود : اي مردم خودتان گوش داريد چشم داريد آخر اين طوطي است ؟

مي گوييم : مگر تو نبودي كه مي گفتي : آخر لامذهب اقلا نگاه كن ته بال هاش را نگاه كن همه اش دارد سياه مي شود مي ديده كه بال طوطي سياه باشد ؟

مي گويد : شايد عصباني شده بودم خون جلو چشم هايم را گرفته بود حسين آقا كه گفت بيچاره توضيح هم داد

بعد هم حتما مي رود سراغ حسين آقا تا از دلش در بياورد حتما هم چاي خورده و نخورده يك چيزي مثل طوطي مي خرد مي برد خانه اش مي گوييم : تو را به خدا اين دفعه ديگر حواست را جمع كن

مي گويد : ديگر مي فهمم استاد شده ام بالش را مي بينم نوكش را هم مي بينم

مي بيند واقعا مي بيند چند بار هم حتي دست مي كند زير بالهاش زير هر پر كوچك كه مبادا ته يك پر سياه بزند سر قيمتش هم حسابي چانه مي زند تااين دفعه ديگر دولا پهنا باش حساب نكنند مي گوييم : نكند دزدي كسي مي آيد طوطيت را مي برد كلاغي چيزي جاش مي گذارد ؟

مي گويد : مگر مي شود ؟ در خانه بسته است تازه از بالاي ديوار هم كه بيايد پيداش نمي كند توي اتاق است بالاي سر خودم مگر در اتاق را بشكند يا مرا بكشد همه ما را بكشد

مشتش را توي هوا تكان مي دهد خيره رو به دزدي كه نيامده فرياد مي زند ك مگر از روي نعش ما در بشوي

بعد هم آهسته مي گويد : مادر بچه ها خوابش آن قدر سبك است كه نگ همه اش مي گويد اين چيز كه نمي گذارد من بخوابم

مي گوييم آخر پس چرا ؟

مي گويد : من كه ديگر عقلم قدنمي دهد مادر بچه ها مي گويد شايد اين دفعخ يك كلاغ گرفته بالهاش را رنگ كرده سبز سبز

مي گوييم نوكش چي ؟ نوك كلاغ كه كج نيست

مي گويد : من هم همين را مي گويم اما مادر بچه ها مي گويد شايد نوك اين زبان بسته را گرفته روي شعله پريموس يا چراغ همچين كه نرم شده كجش كرده

مي گوييم : چي ؟ يعني حسين آقا نوك كلاغ را كج مي كند ؟ آن هم با شعله پريموس ؟

مي گويد : خب شما بگوييد مگر مي شود ؟حسين آقا آن قدرها هم بد نيست دل رحم است تازه كلاغ مادر مرده كه گناهي نكرده

مي گوييم : خب گيريم يك بار اين كار را بكند دوبار بكند اما آخر مگر مي شود؟ حسين آقا آن قدر طوطي دارد كه نگو تازه چه طور ميشود نوك نرم شده را طوري كج كرد و خم داد تا درست بشود عين نوك يك طوطي؟

مي گويد : من هم همش همين را مي گويم از حسين آقا هم پرسيده ام مي گويد اگر اين طور است چرا خودتان دست به كار نمي شويد ؟ چرا مي آييد سراغ من ؟ كلاغ كه فراوان است يكيش را بگيريد بالش را رنگ بزنيد نوكش را هم بگيريد رو شعله پريموس تان ... مي گويم ما اين كار را بكنيم آن هم به خاطر جيفه دنيا ؟ مي گويد به خودت بگو

آه مي كشد ته سيگارش را مي اندازد روي زمين رويش پا مي كشد كلاهش را از روي كاسه زانويش بر مي دارد يكي دو تا تلنگر بهش مي زند كه يعني ديگر بايد بروم

مي گوييم : حالا كجا ؟ نشسته بودي

مي گويد : بايد بروم با حسين آقا حرف بزنم از دلش در بياورم به خاطر جيفه دنيا كه آدم با همسايه هاش در نمي افتد

مي گوييم : اين دفعخ ديگر مواظب باش خوب چشم هات را باز كن

پوزخند مي زند كه : خيال كرديد

بعد هم كه مي گوييم : خودت انتخاب كن نگذار خودت بهت بدهد

مي گويد : خيالتان راحت باشد من ديگر استاد شده ام اگرهم يكيش را توصيه بكند بالهاش را مي بينم يكي يكي اگر يكيش ته يك پرش حتي سبز سبز نبود مي فهمم كه كلاغ است تازه نوكش چي ؟ طوطي ها كه مي دانيد نوكشان كج است يك جور خوش ريختي كج است كه آدم از دور هم كه ببيند مي فهمد طوطي است

مي گوييم : حسن آقا تو را به خدا

كلاهش را مي گذارد سرش دستي تكان مي دهد يعني كه خونسرد باشيد يا كه به من اعتماد داشته باشيد مي گوييم پس اقلا اين دفعه گوشت را هم باز كن

مي ايستد خيره نگاهمان مي كند همان طور كه حسين آقا حتما نگاهش خواهد كرد بعد بالاخره مي گويد : شما ديگر چرا ؟ آمديم و گفت حسين آقا يا حالا دم غروبي گفت صبح به خير يا دست بر قضا به من گفت : بي بي ... بي بي ؟

مي گوييم خب مگر چه عيبي دارد ؟

مي گويد : البته كه دارد من طوطي مي خرم كه هر روز صبح فقط بگويد صبح به خير حسن آقا

خب چه مي شود گفت ؟ اينجا ديگر حق با حسن آقاست آدم طوطي مي خرد كه باش درد دل كند باش حرف بزند و صبح و ظهر و شب سرش بشود نه كه ميان بي بي يا حسين آقا و حسن آقا يا سيد محسن رضوي تفاوت قائل نشود حالا اگر بهترين طوطي دنيا هم نباشد نباشد


هوشنگ گلشيري

تابستان 1358

© Copyright © 1998-2006 Pars Market Inc.