بانويي و آنه و من

هوا كه تاريك شد برگشتم وقتي در را باز كردم ديدم زني روبرويش نشسته است هلويي گفتم و سري تكان دادم بانويي به فارسي گفت : اين خانم همين طوري آمد مي گويد نقاش است و اين دور و برها مي گشته حالا آمده سري به ما زده

خودم را معرفي كردم و دست داديم بانويي گفت كه اسمش آنه پترز است

آنه گفت به انگليسي : يك كلمه نفهميدم

بانويي توضيح داد به فارسي حرف زده قهوه مي خورند كليد آبجوش ساز برقي را چرخاند چند ماهي بايست همين طورها قهوه و چاي مي خورديم : پيچ را مي گردانيم و آب كه در محفظه جوش مي آمد سوتي مي كشيد بعد ديگر توي فنجان مي ريختيم و يكي دو قاشق قهوه يا يك كيسه چاي تويش مي انداختيم

با بانويي داشت حرف مي زد گوشوارش حلقه حلقه بود زنجيروار موهاش دودي رنگ بود و گردنش بلند با پوستي سفيد و چين هايي ريز در گوشه ي چشم ها و بالاي لب چهل و پنج سالي داشت يا شايد پنجاه بلوزي سياه به تن داشت و شالي سياه با حاشيه اي سفيد بر شانه پريدم : تنها سفر مي كنيد ؟

گفت : چند ماهي است با دوستم قطع رابطه كرده ام

و خنديد به ناگهان كه دو رديف دندانهاي سفيد و درشتش را ديدم

چشم هايش آبي كم رنگ بود حالا داشت با فنجان قهوه اش بازي مي كرد سر به زير

فرزند چي ؟

يك دختر دارم بزرگ است

باز خنديد با تمام شانه و شال روي شانه نيمرخش پاك و محكم بود : با هم رفيقيم

باز پرسيدم : تنها سفر مي كني ؟

گفت : بله ماشين دارم پتوهاي گرم دارم

رو به بانويي گفت : ديشب رفتم همين طرف ها ( با دست اشاره كرد به آن طرف چمن پشت پنجره و يا حتي درختهاي بعدش و بعد با دست راست انحناي دره طوري را ساخت و با انگشت همان دست به جايي در ته دره اي كه نبود اشاره كرد )‌ پتوها را كشيدم روي سرم تا اينجا (‌ به پل بيني اش اشاره كرد ) شب آسمن باز بود ستاره بود صبح چطور بگويم ؟ چه ... چه ...

بانويي گفت : شكوه ؟

نه شكوه نه شكوهزيادي انساني است توش غرور است صبح ملايم است مثل

و با دستش بر پر شالش كشيد و باز رو به بانويي گفت : مثل

مخمل ؟

باز خنديد : مثل مخمل اول مه است توي هوا مثل شيشه كه بخار بر آن نشسته باشد

سرش را زير انداخت : به انگليسي نمي توانم خوب حرف بزنم فرانسوي مي دانيد يا اسپانيايي ؟

سر به نفي تكان داديم

آلماني بود با موهاي بلند و صاف و ريخته بر شال بر شانه جرعه اي خورد

بانويي پرسيد : باز هم قهوه مي خوريد ؟

گفت : نه

چاي چي ؟

به فارسي پرسيدم : چه طور پيدايش شد اصلا كي هست ؟

گفت : من هم نمي دانم در زد فكر كردم كه از كاركنان بنياد است يا مثلا همسايه است خودش گفت : اجازه مي فرماييد بيايم تو؟ بعد هم گفت كه نقاش است و آمده اين طرف ها مي گردد و نقاشي مي كند شب ها هم بيرون مي خوابد

آنه گفت : زبان قشنگي است

گفتم : تنها نمي ترسي ؟

البته كه مي ترسم ترس هست

گفتيم خيلي شجاعيد

شجاع نه من خيلي ...

برگشت رو به بانويي بانويي با كلاه بره ي من بازي مي كرد هر وقت بيرون مي رفت سرش مي گذاشت مي گفت : سرم سردش مي شود موهاش را كوتاه كرده بود سياه بود و بلند شلال صاف و سياه را بر شانه هاش مي ريخت موخره كه امانش را بريد رفت كوتاهش كرد گفت : وقتي تمام روز هوا نخورد مو خوره مي گيرد

گفتيم : نشنيدي چي پرسيد ؟

رو به آنه گفت : عذر مي خوام نشنيدم

به انگليسي نه شجاع چه مي شود ؟

ترسو

بله ترسو من خيلي ترسو هستم اما آسمان خيلي شب ها زيبا مي شود و صبح آن مه چي بايد گفت ؟ مثل پرده اي از آن با دانه هاي ريز و سرد و شفاف كه روي برگهاي صبح زود روي برگ ها مي نشيند ( با دو سر انگشت ريزي شان را نشان داد ) مثل كريستال

بانويي گفت به فارسي : مي بيني موهاش را ؟

و به آنه به انگليسي گفتم : شبنم

آهان شبنم اول تاريك است بعد به هر جا نگاه مي كنم هوا مثل شيشه است خوا يخ بسته است انگار كه پشت حجم هوا هيچ نيست هيچ وقت نمي شود حدس زد كه صبح از كجا پيداش مي شود وقتي هم اين طرف يا آن طرف افق روشن مي شود فقط يك خط پهن است مثل يخ به رنگ يخ

بانويي دو تا قهوه درست كرده بود براي خودش شير هم ريخت پرسيدم : كسي مزاحمت نمي شود ؟

گفت من كه چيزي ندارم ماشينم كهنهاست چند تا هم پتو دارم كهنه اند اما خيلي گرم اند ده بيست تا هم بوم دارم رنگ و قلم مو هم هست

پولي چي ؟ كارت اعتباري چي ؟

خيلي نيست به زحمت اش نمي ارزد

بانويي گفت : خودت چي ؟ زني بالاخره

بلند خنديد : خوب نگاه مي كنم دور از بزرگراه ها پرت دور از آبادي ها مي ايستم فقط گاهي شكارچي ها با سرو صداهاشان ( با دست شكل تفنگ ساخت ) بومب !‌ نمي گذارند صبح را ببينم اينجا ها چند روز است فصل شكار شروع شده

گفتم : امشب چي ؟ مي خواهي اينجا سر كني ؟

نگاه مان كرد سري تكان داد گوشواره هاش حلقه در حلقه لنگر برداشته بود

بانويي گفت به فارسي : ما كه نمي شناسيم اش آن هم اين طور كه پيداش شده تازه شب اول مان است

آن يكي اتاق كه هست يك تخت هم دارد

به آنه به انگليسي گفتم : ما همين امروز آمده ايم اينجا ميهمان بنياد هستيم با اين همه اگر خواستي مي تواني شب را اينجا سر كني

آنه گفت : من خانه دارم نزديك هانوفر خانه ي بدي نيست براي آسمان آمده ام

بيرون براي ديدن صبح ، مي كشم

و با دستش گرفتن قلم مويي را نشان داد و بر بومي كه نبود خطي كشيد

بانويي به انگليسي توضيح داد : همين چندماه پيش نمايشگاه داشته

آنه جايي را گفت و خنديد : هيچ فروش نداشتم من مشهور نيستم اينجا بيشتر نقاشي كساني را مي خرند كه مرده اند تازه ( خنديد و به خودش اشاره كرد ) من خيلي مدرن ام

پرسيدم : حتي يك تابلو ؟

هيچ

پس چطور زندگي مي كني ؟ با اعانه ي دولتي ؟

نه نه بد است خيلي بد آدم تحقير مي شود شخصيت آدم را مي شكند

بانويي با دو دست بر موهاي كوتاهش كشيد همين مانده بود كه ناخنش را هم بجود تمام راه از تهران تا فرانكفورت ناخن مي جويد سر انگشت ميانه ي دست راستش به خون افتاده بود دستش راستش را ميان زمين و هوا گرفتم و به آنه گفتم : ما اگر بمانيم مجبور مي شويم ...

ماندگار يادم نيامد بانويي نگاهم كرد به فارسي پرسيدم : ماندگار چه مي شود ؟ بانويي به آنه گفت : بچه ها آنجا هستند نمي مانيم من نمي مانم

آنه گفت : بچه چند تا داريد ؟

دو تا يك پسر يك دختر دخترم حالا پانزده سالش است

من پرسيدم : پس چطور زندگي مي كني ؟ بي پول ؟

دستش را به شكل قلم موي نقاشي كرد و رو به ديوار بالا و پايين برد : گاهي خانه هاي مردم را نقاشي مي كنم هنوز مي توانم

بانويي دستش را آرام از دستم بيرون كشيد پرسيد : حالا چي بي پول يا يك ماشين قراضه و چند پتو ؟

گفت : يك چراغ گازي هم دارم ( به دستگاه آب جوش ساز اشاره كرد ) براي قهوه روزي سه تا فقط مي خورم غذا هم يك چيزي مي خورم توي راه غروب هم دنبال يك جايي مي گردم كه دور باشد ( به بانويي نگاه كرد ) به انگليسي چي مي شود ؟

بانويي داشت ناخن اشاره ي دست چپش را مي جويد زير چشمي نگاهم كرد و دستش را بر چانه اش كشيد و به انگليسي گفت : دنج

آنه گفت : يك جاي دنج پيدا مي كنم و مي خوابم تا صبح صبح خيلي حيلي زيباست زيبا نه يك چيز زيبا هميشه همان طور است كه بوده اما صبح فرق مي كند هر بار يك طور ديگرست به يك رنگ ديگر است امروز صبح چه طور بگويم ؟ همه ي هوا حجم هوا يك پارچه يخ بود يخهاي قطبي قبل از اينكه شروع كنند به آب شدن نه بد شد مثل هيچ چيز نيست صبح هر بار هم همانطور است كه هست نمي شود كشيد هر قدر هم تندتر بكشم عقب مي مانم

گريه كردم

بانويي گفت : خيلي خوب به انگليسي وصف كردي

به آلماني هم حتي نمي توانم هدا يكدست يخ بسته بود بعد يك باريكه ي سفيد مثل همان يخ هاي قطبي سرتاسر افق را

شانه بالا انداخت و بعد شالش را دور شانه هاش پيچاند وجلوش گره زد گف : رنگ نارنجي صبح را من خيلي دوست دارم نمي پوشم

بانويي گفت :‌ غذا چي ؟ همه اش كه نمي شود سوسيس خورد يا كالباس و پنير

غذا مهم نيست شوهرم غذاي گرم خانگي دوست داشت گفتم : نمي توانم رفت حالا بايك دختر جوانتر از من زندگي مي كند حالا راحت ترم از جايي چيزي مي خرم و توي راه مي خورم تا برسم به يك حاي ديگر دنج ( به بانويي نگاه كرد ) متشكرم براي اين دنج قبل از خواب هم همه چيز را آماده مي كنم

صبح هوا ... ( دستي تكان داد انگار چيزي را در هوا براند )‌ نمي شود گفت فرق مي كنند اما من دلم مي خواهد همه شان را بكشم از هر تكه زمين كه هست

گفتم : چند سال است نقاشي مي كني ؟

سداشت گره شالش را باز مي كرد نگاهم كرد با خم ابروها رو به بالا : چند سال ؟ حساب نكرده ام از بچگي مي كشم اين فصل بهار كه مي آيد و گاهي تابستان كه هوا كمتر ابري است مي زنم بيرون حالا فقط صبح مي كشم مشهور نيستم گفتم اما مي كشم هر روز چند تا صبح بعد راه مي افتم به هر طرف كه دلم بخواهد اگر هوا ابري باشد چند روز مي مانم تا باز ببينم اش وقتي كه هوا ابري نيست قبل از طلوع شروع مي كنم سبزي يك چمن سايه ي چند شاخه

چشم هايش را بسته بود و با دست بر هوا مي كشيد

بانويي به فارسي گفت : دعوتش بكنم ؟ مي تواند آن اتاق سر كند يك تخت كه هست

گفتم : خودت گفتي ما اينجا غريبيم نمي شناسيم اش

آنه گفت : زبان قشنگي است

گفتم صبح چي ؟

گفت : فقط قشنگ نيست يك طوري است مثل شيشه نه مثل يخ به سفيدي و سردي يخ با رنگ هم نمي شود نشانش داد تا رنگ سبزي روي بوم بريزم و يك سبز قهوه اي براي درخت هاي آن طرف و به جاي آن سايه ي دورتر كه جنگل است سياه كم رنگي درست كنم رنگ شان عوض مي شود من آنجا را نگاه مي كنم نه بوم را مثل وقتي تايپ مي كنيم باز نمي شود

بانويي گفت : ما يك تخت اضافه داريم اگر بخواهي مي تواني امشب را اينجا سر كني

دستي تكان داد : نه من زير آسمان مي خوابم

بانويي يك بسته شيريني زنجفيلي آورده بود باز كرد و تعارف كرد آنه پرسيد چي هست ؟ از چي درست شده؟

بانويي توضيح داد آنه برداشته بود و چشم بسته حتما به مزه فكر مي كرد گفت : خوش مزه است ( بلند شده بود ) من يك نمونه از كارهام دارم عكس است مال نمايشگاهم

و رفت بيرون بانويي گفت : عجيب است همين طور آمد در زد و راحت آمد تو همه چيزش را گفت از شوهر سابقش گفت و دعواهاشان و بعد از دخترش از خانهاش كه نزديك هانوفر است گفت كه : شنيده ام اينجا هنرمندان زندگي مي كنند گفتم كه : نه بنياد هر به چند ماهي كساني را از سراسر جهان دعوت مي كند ما هم دعوت شده ايم و امروز صبح رسيده ايم

در زدند آنه بود يك پوستر بزرگ و يك كارت پستال دستش بود به بانويي داد اينجا و آنجا طرح چمن و درخت و سايه ي تپه اي به حدس مي شد فهميد كه چيست يا فقط رنگ بود و سايه اي از قهواي در سبز و يا تهم شاخه اي معلق بر سفيدي متن افق

گفتم : صبح پس كو ؟

نشسته بود و با دسته ي فنجان خالي اش بازي مي كرد گفت : بهار كه مي شود راه مي افتم اما فقط بعضي روزها صبح مي شود وقتي ابر نباشد

گفتم : كسي هم نمي خرد

بلند خنديد : من مشهور نيستم

بانويي پرسيد : هيچ وقت كسي مزاحمت نشده رهگذري مستي ؟

منچيزي ندارم

خودت چي زيبايي زني ؟

شوهرم مي گفت : آخرش كشته مي شوي گفتم من كه مي ميرم بگذار اين طور باشد چه فايده دارد پير بشوم و ديگر نتوانم خانه ها را رنگ بزنم ؟

بلند شد گفت : بايد بروم يك جاي تازه پيدا كنم شايد هم رفتم همان جاي ديشب جاي دنجي است ( به بانويي نگاه كرد ) متشكرم هر وقت يه كار مي برم ياد تو ي افتم

بانويي داشت تبليغ نمايشگاهش را به ديوار سنجاق مي كرد آنه گفت : اين را پارسال كشيدم حالا فقط صبح مي كشم ديروز چند تا كشيدم خيلي خوب بود مهربان بود توي آن دره آن روبرو افق مثل ... مثل

بانويي گفت : مخمل

مخمل سفيد اما سرد

و دستي تكان داد : به اميد ديدار

با هم گفتيم : به اميد ديدار




آلمان خانه هاينريش بل نيمه ي فروردين 1376




© Copyright © 1998-2006 Pars Market Inc.