ملخ

ساعت هفت صبح بود كه راه افتاديم بارها را كه قثط سه تا ساك بود گذاشتيم توي خرجين يكي از خرها و دنبال جاده را گرفتيم

آنها سه نفر بودند يكي كه خرها را مي برد به ايشوم دو تاي ديگر با هم برادر بودند و مثل ما بارهايشان را گذاشته بودند روي يك خر برادر بزرگتر چشم سبز و خنده رو بود آن يكي جوان و بلندقد با چهره اي كه مثل صخره سخت و گوشه دار بود تازه توي چشمهاي نيم بسته و زير پوست سوخته شده اش يك چيز وول مي خورد كه آدم مورمورش مي شد و مي رفت توي نخ اينكه ساعتش را بگذارد توي جيبش و پولهايش را يك جايي گم وگور كند

هر سه تاشان كلاه هاي دو گوشي سرشان بود و يكي يك چوب داشتند كه مي گذاشتند پشت گردنهاشان و مثل وقتي كه مي خواهند چوب بازي كنند مچ دستهاشان را روي چوبها انداخته بودند

راه افتاديم آنها پشت سر چهار تا خر بودند و ما به دنبالشان لا به لاي يك پرده خاك اين طرف آب باريكه يك چشمه بود و يك بيشه كبوده و دست راست تپه هاي پوشيده از بوته هاي يوشن و گون وقتي پيچيديم پرده هاي خاك غليظ تر شد و محمد راه افتاد ميان از ميان خرها و رفت جلو و از همان جابود كه برادر بزرگتر شروع كرد : كي گفت اصفهانو ول كنين بياين بيابون خاك بخورين ؟

من گفتم : مي خواسيم ببينيم شما تو اين بيابونا چيطور زندگي مي كنين

خنديد بلند خنديد چوبش را از پشت گردنش برداشت و خرها را هونج كرد

: زندگي ترك دسته خره كه بياين بيبينين ترك كه آدم نيس همه ش راه برو همه ش جون بكن

راست مي گفت از بلندي قامتهاش مي شد فهميد كه راهها چه قدر طولاني ست و سياهي كوهها چه قدر دور از هم ايستاده اند

چپقش را روشن كرد و شروع كرد به تركي حرف زدن با كاظم كه خرها را مي راند

برادر كوچكتر حرف نمي زد اما گاه گداري موج خنده توي صورتش رها مي شد و همان جا ميان تخته سنگهاي قالب صورتش رسوب مي كرد كلاه دو گوشيش نو نوار بود ولي سرشانه هاي كتش پاره شده بود و اپل كت زده بود بيرون بدنش نرمش عجيبي داشت مثل بازيگراني راه مي رفت كه توي چوب بازي مي خواهند حريق را غافلگير كنند و چوب را روي مچ پايش بچسباند روي انگشتهاي پايش بلند مي شد و چوب را پشت گردن ستبر و سياه شده اش تكان مي داد

محمد جلوتر مي رفت هميشه همين طور بود اول جلو مي رفت و پشت سرش را هم نگاه نمي كرد وسطهاي راه كه از نفس مي افتاد كم كم مي كشيد عقب آن وقت نوبت ما بود كه بايستيم تا برسد يا فقط لندلندش را بشنويم كه : ديوونه ها مگه سر مي برين ؟ يه كم آهسته برين آخه چند تا كه با هم يه جا مي رن باهاس تا آخر كار با هم باشن

اسم برادر بزرگتر علي جون بود و آن يكي كه خرها را مي برد به ايشوم كاظم اما اسم برادر كوچكتر را حتي مش كاظم يادش رفته بود مي گفت : نمي دونم شايد سهراب باشد شايدم لهراسب

باورشان نمي شد كه ما بتوانيم آن همه راه را تاب بياوريم علي جون گفت : خيلي راهه عاجز مي شين

من گفتم : ما خيلي راه رفته ايم اين راه واسه مون چيزي نيس

باز خنديد و شروع كرد به تركي حرف زدن و محمد كه جلو خرها مي رفت پا سست كرد و قتي خرها رسيدند دستش را گرفت دم بينيش و گفت : ما همه ش كوه مي ريم هر روز جمعه تمام كوههاي دور و بر اصفهان رفته ايم اين لقمه پيش اونا چيزي نيس

غرورش جريحه دار شده بود و من ترسيدم كه نكند با همه اين باد و بروت ها زه بزنيم و شروع كردم با صادق حرف زدن هر حرفي كه دم زبانم سبز شد بعد كشيد به بحث و تپه ها به هم نزديكتر شد

به سرچشمه آب كه رسيديم علي جون گفت : خيلي آب بخورين تا دوتا فرسخ ديگه آب نيس

خودش روي زمين دراز كشيد و آب خورد و آن دو تاي ديگر هم محمد در فلاسك را كه روي دوشش بود باز كرد و من و صادق با مشتهامان آب خورديم وقتي راه افتاديم باز به تركي حرف زدند و خنديدند

تپه هاي كنار راه پر از بوته هاي سبز يوشن بود و راه ميان تپه ها و بوته ها گم مي شد چند تا كوه در افق دوردست سياهي مي زد و ما هم بايد مي رفتيم پشت آن كوهها آفتاب توي آسمان آبي بيداد مي كرد

چند تپه ديگر را كه پشت سر گذاشتيم محمد از خرها و سهترك عقب افتاد و آنها يك تپه جلو افتادند و من ديدم كه داريم زه مي زنيم آن وقت الكي به حرف افتادم وقتي رسيديم به تركها علي جون سوار يكي از خرها بود و داشت چپقش را دود مي كرد

توي چشمهاي سبزش خنده موج مي زد و خوب مي شد فهميد كه دارد دنبال نخ خاطراتش را مي گيرد سر تپه روبه رو كه رسيديم باز از سر گرفت : شهر و ول كردين اومدين بيابون چي ببينين ؟ اومدين آفتاب بخورين خاك بخورين ؟

تا آن تپه دو فرسخ راه بود با آن همه سرازيري و سربالايي دانه هاي درشت عرق روي پيشاني و دور كلاه محمد برق مي زد صادق نقاب كلاهش را كشيده بود روي پيشانيش و لبهاي من خشك شده بود من گفتم : ما اون قدر ها هم نازك نارنجي نيستيم

و يادم آمد آن پياده روي هشت فرسخي كه شرط بستيم و برديم و پاي من تا يك ماه بعد پر از تاول بود صادق گفت : شما رو خر نشستين قبول نيس باس بياين پايين با هم راه بريم تا ببينيم كي خسته مي شه

و خنديد علي جون هم خنديد و به تپه ها و راه و به سياهي كوههاي دوردست نگاه كرد : اين ساعتو چند خريدي ؟

تازه علي جون چشمش افتاده بود به ساعت پت و پهن محمد كه روي مچ سوخته اش برق مي زد محمد رفت تو فكر : صد تومن صد و ده تومن

من نگاه كردم به تپه ها و آهسته زمزمه كردم محمد گوشي دستش آمد : اما حالا كهنه شده يه بيس سي تومني مي ارزه

و صادق به حرف افتاد

نگراني زيادي هم نداشتيم براي اينكه وقتي كافه چي توي ده اينها را پيدا كرد كه مي آمدند به ايشوم يك ربع ساعتي با آنها تركي حرف زد و حتما گفته بود كه اينها مي روند سر انوشيروان پسر امير فرج خراب شوند و تركها حتما فهميده بودند كه ما بي گدار به آب نزده ايم

به صادق گفتم : طوري نيس كاري نمي تونن بكنن ما سه تاييم اونا سه تا و ته دلم شور زد 

:چي با اين چوباشون ؟ تاه اگه خرامونو بردن كي مي تونه پس بگيريه ؟

بردن كه بردن

آن وقت متوجه شدم ساعتش از همان وقتي كه راه افتاديم روي مچ دتسش نبود

صداي هواپيما كه از دوردستها بلند شد و محمد گفت ماشين و پاش سست شد و من رفتم توي فكر كه تركها چه قدر بايد راه بروند بعد فهميديم كه هواپيماست و من به علي گفتم : هواپيما دشمن جون ترك

چپقش را كه فقط يك ته چوب بود خالي كرد و با چشمهاي سبز و خندانش حاشيه آسمان آبي را ديد زد: ترك از هواپيما نمي ترسه وقتي هواپيما مياد ترك مي ره رو كوه

و اشاره كرد به كوهي كه داشت توي افق سبز مي شد

هواپيما مياد روي كوه اونوقت ترك چي مي كند؟

ترك مي ره پشت سنگ هواپيما هر چي مي خواد بمب بريزه ترك در نمياد

و خنديد كاظم خرها را تندتر راند و شيار خنده دويد روي لپهاي سوخته سهراب صداي هواپيما كه گم شد صادق پرسيد شما كجا ميرين ؟

ميريم ايشوم خودمون : سه فرسخ بالاتر از جركون شما زود مي رسين ما باس تا شب راه بريم

ما مي خواستيم برويم جركان كه چهار فرسخ راه بود

من پرسيدم : نزديك شيراز بودين دنبال گله ؟

نه نزديك آباده قاسني جمع مي كرديم

و نگاهش را انداخت به راه و شروع كرد با برادرش تركي حرف زدن بعد از محمد كه باز داشت عقب مي افتادپرسيد : شما نمي دونين قاسني تو شهر يه من چنده ؟

نه

اول يه من هفتاد تومن بود اما حالا يه دفعه شده سي تومن

من گفتم : مگر اينجا قاسني پيدا نمي شه كه باس برين آباده ؟

رو اون كوهها پيدا مي شه اما كمه آباده خيلي هسن

رفتيم جلو صادق تشنه اش شده بود و اگر جلو تركها آب مي خورديم پاك كنف مي شديم يك تپه كه جلو افتاديم محمد در فلاسك را باز كرد و ما توي سرازيري همان طور كه راه مي رفتيم گلوهامان را تر كرديم و محمد افتاد به حرف و من و صادق فقط توي نخ راه بوديم و آسمان آبي و گونها و تركها كه دشاتند از پشت سرمان مي آمدند و حالا دو تاشان نشسته بودند روي خر و يكي داشت خرها را مي راند

جاده مي رفت روي تپه ها و آن دور سياهي چند كوه بود اول روي تپه سياهي چند راس خر سبز شد وقتي رسيدند دو تا ترك بودند با سه تا خر كه كاه بارشان بود محمد گفت : خسته نباشين

سلامت باشين

و چشمهاشان ما را پاييد كه پياده مي رفتيم ايشوم بعد يك وار پيدا شد پير مرد بود و رشيد با لباس تمام عيار قشقاييها و زين و يراق اسب چهره اش سوخته بود و موهاي سفيدش از زير كلاه خسرو خاني زده بود بيرون

خسته نباشين

سلامت باشين

كجا مي رين ؟

ايشوم

سيگار دارين ؟

هيچ كدام سيگاري نبوديم :‌ نه باس ببخشين

پاشنه زد و رفت پهلوي تركها كه عقب مي آمدند ايستاد و چپق علي جون را دود كرد از تپه كه سرازير شديم من گفتم : خيلي جلو افتاديم باس صبر كنيم برسن

كنار جاده نشستيم روي چند تا سنگ و يكي يك قلپ آب خورديم و من ميان سنگها يك ملخ عجيب پيدا كردم قد يك انگشت شست صادق گفت : ببريمش شهر چيز عجيبيه

تركها كه آمدند صادق آبشان داد

راه كه افتاديم ملخ توي جيب من بود و من سنگيني آن را توي جيبم حس مي كردم و سوزش رانم را و تلاش ملخ را كه از آستر جيبم مي آمد بالا روي تپه بعدي بود كه باز علي جون از سر گرفت

اينجا گردنه س ترك مي ايسته چوب مي گيره دستش هي كجا ميري ؟

و چوبش را تكان داد و من جمله اش را درست كردم

بنو ميگيريه دستش و بادستم نشانه رفتم و چشم چپم را بستم چشمهاش برق زد

ترك ديگه برنو نداره فقط چماق داره

راه كه افتاديم تركها شروع كردند به تركي حرف زدن و ما هم آرام آرام انگليسي گپ زديم

تا حالا سه فرسخ آمده بوديم و خورشيد درست وسط آسمان بود اما نسيم كه مي وزيد و بوته هاي سبز را مي لرزاند آدم سبك مي شد و بوي صمغ يوشنها را تا توي ريه هاش حس مي كرد

بياين سوار بشين خسته شدين

مش كاظم اصرار مي كرد و ما افتاده بوديم روي قورت پاي كوه سلطان خليل كه رسيديم چشمه را ديديم و آن طرف تر ميان علفهاي بلند دو اسب نيله را كه فقط سر و دمشان پيدا بود و يالهاشان كه ريخته بود روي گردنهاي ستبرشان خيلي تشنه بوديم اما ما دراز كشيديم روي چمنها و با دهان آب خورديم و بعد تركها مش كاظم جل و خرجين خرها را برداشت و گفت : بشنينين يه چايي چيزي بخورين بعد مي ريم

محمد نشسته بود روي سبزه اما هنوز از خر شيطون پايين نمي آمد 

نه بريم به ايشوم كه رسيديم يه چيزي گير مياد

علي جون باز از سر گرفت : حتما انوشيرون يه گوسفند براتون مي كشه كه خودتونو اين قدر هلاك مي كنين ؟

نصف كله قند و يك كيسه چاي از بندهاشان بيرون كشيدند با دو كتري سياه شده و دو استكان بوته ها را كه توي راه جمع كرده بودند آتش زدند نان خشكيده شان را درآوردند و ما هم رفتيم دور سفره يكي يك تكه نان برداشتيم و به نيش كشيديم و يكي دو تا چاي و ولو شديم روي چمن من ملخ را ول كردم روي چمن كه رنگ سبز سير عجيبي داشت

تركها نشسته بودند تنگ آتش خوشرنگ بوته و علي جون مي خنديد و چاي مي خورد

ترك خيلي چاي مي خوره ده تا بيست تا

اول من دختر را ديدم بعد علي جون و چشمهاش برق زد

گلين گلين

محمد پرسيد : گلين ؟

آره به دختر كه تازه عروس مي شه تركها مي گنگلين بعد ديگه گلين نيس

دختر بالا بلند بود باسينه اي برآمده چينهاي شليته اش مثل موجهاي رودخانه روي بوته هاي سبز غلط مي خورد صورتش آفتاب خورده بود و چشمهاش سياه بود سلام كرد و رفت سر چشمه و مشكش را پر كرد وقتي مي رفت سهراب را ديدم كه چشمش به چينه هاي شليته دخترك بود و برق گيسوان بافته شده اش كه ريخته بود پشتش و از زير روسريش بيرون زده بود به علي جون گفتم : كاكات زن نداره ؟

نه 

چرا زنش نمي دي ؟

نمي تونه زن بگيريه فقيره ترك باشداق دخترش خيلي مي شه ده تا بيس تا گوسفند و گاو مي خواد پول نقد مي خواد تاجيكها فقط يككاغذ مي دن زمين قباله مي كنن ترك زمين نداره خونه نداره

اشاره كرد به تپه ها و موه سلطان خليل

اينا زميناي تركه

خنديد شيشه هاي سبز و شفاف چشمهاش كدرشد

زميني كه مال خودش نيس باس ول كنه بره گرمسير

چاي كه تمام شد بنه ها را بار كرديم و راه افتاديم چند تا تپه را كه پشت سر گذاشتيم رسيديم به جركان دشت وسيعي بود با چند تا خط سبز پر رنگ و دو سه تا سياه چادر صادق ماتش برده بود

فقط چند تا سياه چادر هس

محمد خيلي كنف شده بود ما را اين همه راه آورده بود و شايد فكر مي كرد كه حالا هم مثل شش سال پيش باز يك دشت سياه چادر مي بيند و شبها مثل آسمان پر ستاره يك دشت چراغ صبحها گله ها مي روند روي تپه ها و ما سوار اسب به تاخت مي رويم سر چشمه و دخترهاي بلند قد را نگاه مي كنيم كه نخ ميريسند يا مشكهاي پر آب را مي گذارند روي خرها و چهار نعل دور مي شوند مش كاظم گفت : ما ميريم به ايشوم خودمون ايشوم انوشيروون اونجاس

و سينه كوه روبرو را نشان داد كه سايه يك تكه ابر افتاده بود روش محمد گفت : پهلو باغ بيده بول داجي ؟

آره همونجاس

و اشاره كرد به يك لكه سبز توي سينه كوه : كار و بارشون بد شده خيلي بدتر از او سالها كه شما اومدين تازه پسرا از امير فرج جدا شدن هر كدام يكي يه سيا چادر برداشتن و رفتن سي خودشون امير فرج هم اونجاس

و اشاره كرد به اين طرف جاده به سياچادري كه وسط دشت مثل يك غول سياه روي زمين چمباتمه زده بود محمد ول كن نبود

چند سال پيش وضعشون بد نبود اينجاها همش چمن بود سبز بود

علي جون خنديد چوبش را گذاشت پشت گردنش مي خواست راه بيفتد :‌ اون وقتها آب سلا بود حالا ديگه آب نيس ملخ همه چمنا رو خورده ترك از اينجا رفته

و اشاره كرد به كوهها به سايه بي رنگ كوههايي كه تازه داشت توي افق مي روييد محمد پنج تومن گذاشت كف دست مش كاظم و خداحافظي كرديم وقتي خرهاشان را هونج كردند و دور شدند محمد داد زد : سلام همه تاجيكها را به تركها برسونين ما همه برادريم

و من خجالت كشيدم از خودمان و از آن زميني كه ملخ چمنهاش را پاك خورده بود و چند تا سياه چادري كه آن همه دور از هم زير آفتاب داغ و روي زمين طاعون زده نشسته بودند

ساكها روي زمين بود و من خيره شده بودم به زمين درندشتي كه تا خط تپه ها طلايي مي زد و به انبوه ملخي كه روي زمين خوابيده بود محمد هنوز ونگ مي زد و صادق نگاه ميكرد به قدمهاي بلند تركها و چوبهاشان و راه پوشيده از ملخي كه ميان تپه ها و سياهي كوههاي دور گم مي ش


هوشنگ گلشيري





© Copyright © 1998-2006 Pars Market Inc.