|
اثر منتشر نشده اي از جلال آل احمد
هر آدمي سنگي است بر گور پدر خويش
- فقفيقاع بني
فصل اول
ما بچه نداريم . من و سيمين . بسيارخوب . اين يك واقعيت. اما آيا كار به همين جا ختم مي شود ؟ اصلا همين است كه آدم را كلافه مي كند . يك وقت چيزي هست . بسيار خوب هست .اما بحث بر سر آن چيزي است كه بايد باشد . برويد ببينيد در فلسفه چه تومارها كه از اين قضيه ساخته اند. از حقيقت و واقعيت . دست كم اين را نشان مي دهند كه چرا كميت واقعيت لنگ است . عين كميت ما . چهارده سال است كه من و زنم مرتب اين سوال را به سكوت از خودمان كرده ايم . و به نگاه . و گاهي با به روي خود نياوردن . نشسته اي به كاري ; و روزي است خوش ;و دور برداشته اي كه هنوز كله ات كار مي كند; و يك مرتبه احساس مي كني كه خانه بدجوري خالي است. و ياد گفتهء آن زن مي افتي – دختر خاله ء مادرم – كه نمي دانم چند سال پيش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت كه :
- تو شهر ، بچه ها توي خانه هاي فسقلي نمي توانند بلولندو شما حياط به اين گندگي را خالي گذاشته ايد…
و حياط به اين گندگي چهارصد و بيست متر مربع است . اما چه فرق مي كند ؟ چه چهل متر چه چهل هزار متر. وقتي خالي است ،خالي است ديگر . واقعيت يعني همين ! و آنوقت بچه هاي همسايه توي خاك و خل مي لولند و مهمترين بازيهاشان گشت و گذاري روزانه سر خاكروبه داني محل كه يك قاشق پيدا كنند يا يا كاپوت تركيده .
يا صبح است با نم نم باراني و تو داري هوا مي خوري . درد سكر آور ساقه هاي جوان را به هدايت قيچي باغباني لمس مي كني كه اگر اين شاخه را بزنم …يا نزنم …كه ناگهان سوز و بريز بچهء همسايه از پشت ديوار بلند ميشود و بعد درق …صدايي. و بله . باز پدره رفت سركار و دوقران روزانهء بچه را نداد .وخدا عالم است مادر كي فرصت كند و بيايد به نوازش بچه . و آنوقت شاخه كه فراموش مي شود هيچ – اصلا قيچي باغباني كه تا هم الان هادي احساس كشاله رفتن ساقه ها بود ، به پاره آجري بدل مي شود دردستت كه نمي داني كه را مي خواستي با آن بزني .
يا توي كوچه ، دخترك دو سه ساله اي ، آويخته بدست مادرش و پابه پاي او ، بزحمت مي رود و بي اعتنابه تو و به همهء دنيا ، هي مي گويد ، مامان ، خسته مه …و مادر كه چشمش به جعبه آينهء مغازه ها است يك مرتبه متوجه نگاه تو مي شود .بچه اش را بغل مي زند ،همچون حفاظت بره اي در مقابل گرگي ، و تند مي كند. و باز تو مي ماني و زنت با همان سوال. بغض بيخ خرت را گرفته و حتم داري كه زنت هم حالي بهتر از تو ندارد. و همين باعث مي شود كه از رفتن به هرجا كه قصدداشته ايد منصرف بشويد، يا فلان دلخوري را بهانه كنيد و باز حرف و سخن . و باز دعوا. و باز كلافگي . و آخر يك روز بايد تكليف اين قضيه را روشن كرد.
گرچه تكليف مدتها است كه روشن است. توجيه علمي قضيه را كه بخواهي ، ديگر جاي چون و چرا نمي ماند. خيلي ساده ، تعداد اسپرم كمتر از حدي است كه بتواند يك قورباغهء خوش زند و زا را بارور كند . دو سه تا در هر ميدان ميكروسكوپي . بجاي دست كم هشتادهزارتا در هر ميدان . ميدان ؟ بله . واقعيت همين است ديگر . فضايي به اندازهء يك سر سوزن ، حتي كمتر، خيلي كمتر از اينها و آنوقت يك ميدان ! و تازه همين ميدان ديوار هم هست ، و درست روبروي سرتو.مي بينيد كه توجيه علمي قضيه بسيار ساده است . و با چنين مايه دستي مايه دستي كه نمي توان يد بيضاداشت ياكرد. حتي براي اينكه توپ فوتبال را از دروازهء به آن بزرگي بگذراني يازده حريف قلچماق لازم است. و آنوقت اين اسپرم هاي مردني و عجول كه من ديده ام …(يعني مال ديگران جور ديگر است؟…) و من اين را مي دانم كه توجيه علمي قضيه را همان سال دوم يا سوم ازدواجمان فهميديم . ولي چه فايده ؟
چون پس از آن هم من بارها به اميد فرج بعد از شدتي سراغ آزمايشگاهها رفته ام و در يك گوشهء كثيف خلاي تنگ و تاريكشان ، سرپا ، و بضرب يك تكه صابون خشكيدهء عمدا فراموش شدهء رختشويي ، با هزار تمنا همين حضرات معدود اسپرم را دعوت به نزول اجلال كرده ام و بعد با هزار ترس و لرز و عجله ، كه مبادا قلياي صابون نفس حيوانك ها را ببرد ، با پاهايي كه ناي حركت نداشته است ، تا كنار ميز ميكروسكوپ دويده ام و شناگاه موقتي حضرات را همچون سرخولي هديه به مختار، به دكتر سپرده ام . و بعد روي يك صندلي چوبي وارفته ام و جوري كه دكتر نفهمد پاهايم را مدتي مالش داده ام تا پس از نيم ساعت مكاشفه در تهء آسمان بسيار تنگ و پست اما بسيار عميق همان ميدان يارو سر بردارد و خبر فتح را بدهد. فتح ؟ بله . كه سه تا در هر دو ميدان! و بفرماييد خودتان هم ببينيد! و ميروم جلو . و هرچه نگاه مي كنم چيزي نيست . و يارو تعجب مي كند. حتي اينقدر نمي فهمدكه چشم من وراي چشم اوست و بايد دستگاه را پس و پيش كرد و يك پيچ را به اندازهء يك هزارم ميليمتر گردانيد تا ميدان ميدان بشود. با تمام بازيكنان معدودش .با كله هاي بزرگ و دم هاي دراز و جنبان و چنان بسرعت دوان(و معلوم نيست به كجا؟) كه خرگوشي از دم تير صيادي . و همانطور كج و كوله . وچشم كه به هم بگذاري ميدان را پيموده اند و از گوشه اي گريخته يا تو ردشان را گم كرده اي . بله . در ميدان واقعيت !
ديگر از يادم رفته است كه چندبار با اين آزمايش ها خودم را درحد يك خرگوش آزمايشگاه گذاشته ام و چه پول ها داده ام تا قد و قامت فسقلي اين حضرات را تماشا كنم . اما انصاف بايد داد كه اگر اين قضيه نبود من هرگز نمي دانستم ميكروسكوپ چه جور چيزي است و چه جور كار مي كند . و اين خودش آنقدر مهم بوده است كه همهء آن از نارفتن ها و بيزاريها و پادردها را فراموش مي كرده ام و تا دو سه روز همه اش در اين فكر بوده ام كه پدر سوخته هاي ريقو ! عجب مي دويدند! و درست مثل خودت . پس بي خود نيست كه تو آنقدر عجولي ! و آنقدر تند مي روي ! عين اين بي نهايت كوچك هاي خودت .و درست همانطور معلوم نيست بكجا؟… و همين مشغله ي فكري چه بدادم مي رسيده است كه گاهي اصلا فراموش مي كرده ام كه شده ام مشتري پروپاقرص آزمايشگاهها . هر ماه يك بار ، و هربار پس از يك دوره تستوويرون و ويتامين آ و عصاره ي جگر و پانگا دوئين …تا شايد در هر ميدان يكي به تعداد حريفان بيفزايي .
اينها همه درست . توجيه علمي قضيه و ديدار واقعيت . اما اگر اين همه كافي بود كه پس از چهارده سال هنوز در متن نگاههاي ما و در حاشيه ء سكوت هامان و در زمينهء هرجر و منجري اين بي تكليفي خوانده نمي شد. و اصلا بديش اين بود كه از همان اول بهمان نه نگفتند . و خيالمان را راحت نكردند. و هر كدام از اطبا يك طومار را زدند زير بغلمان و از در آزمايشگاهها و مطب بيرونمان فرستادند. آخر نمي شد انكار كرد كه من خودم به چشم خودم ديده بودمشان كه چه تند مي دوند . يعني شنا مي كنند. و چه فرق مي كند؟ چه يكي چه صدتا. بله ؟ لابد عيب اساسي نداريد. پس مي شود اميدوار بود كه زياد شوند…
و همين جوري بود كه اطباي وطني نان يك همكار اطريشي خودشان را هم توي روغن انداختند.آخر هرچه بود مي توانستم بنشينم و باد به غبغب بيندازيم و قيافهء بز مرده بگيريم كه :
- بله . فرنگ هم رفتيم . و فايده نداشت . و چقدر خرج! ديگر خيال كرده ايد كه ما سر گنج نشسته ايم …
و حال آنكه هيچكس خيال نكرده بود كه ما سر گنج نشسته ايم . و اصلا همين جوري بود كه مي ديدم يا شهيدنمايي است يا خودنمايي يا توجيه يا عذر. و براي كه ؟ و براي چه ؟ و و براي اينكه آدميزاد بهر صورت خودش را از تك و تا نمي اندازد !و تازه مگر قضيهء فرنگ از چه قرار بود ؟ از اين قرار كه وقتي همهء لنگ و لگدهامان را در رم و پاريس زديم، در وين من تنها رفتم سراغ يك طبيب اطريشي كه استاد سيار دانشكده هاي مونيخ و زوريخ و يك ايخ ديگر بود. يعني يك شهر ديگر با پسوند ايخ . درست همينطور. و يك روز صبح از 5و7 تا 5و8 . و بعد از همهء آن حرفها كه از همكارهاي تهراني اش شنيده بودم در آمد كه :
- بله . اگر خيلي علاقمندي بايد يك سال زير نظر باشي …و اسم و رسم بيمارستان را هم داد . و چه جور زير نظر ؟
- مدام توي رختخواب. روزي چقدرگوشت و چقدرشير و هيچ سيگار و ابدا الكل و آنقدر تستوويرون و ويتامين آ…و لابد عصارهء جگر و پانگادوئين…بله باقيش را خودم حفظ بودم .
- يا اينكه برو خودت را بسپار به سرنوشت .
و البته كه ما اين كار دوم را كرديم . چون علاوه بر اينكه اروپا فرموده بود -راه اول روزي صدتومان خرج داشت و يكسال مرخصي اداري مي خواست. و بي خودنمايي و شهيدنمايي حتما آن يارو خيال كرده بود كه من سر گنج نشسته ام يا پسر اوتورخان اعظمم . احمق ! اگرچه تقصير او نبود . چرا، بود. اسمش بود اولدوفردي بهمين كج و كولگي . اينجوري :oldofredi. اصلا ايتاليايي . و استاد سيار طب در سه شهر ختم شده به ايخ . هنوز كارت اسمش را دارم و آدرس بيمارستانش را . با يك باسمهء رنگي پشتش . يك عمارت كلاه فرنگي ، وسط جنگلي از كاج و آنورش يك درياچه . و قايقي با بادبان سفيد رويش . عينا. خر رنگ كن رجال بواسيري مملكت . كه تا وزير شدند خودشان را برسانند ! احمق ! سه سال بعد سر قضيهء يك سقط جنين توي همان پسكوچه هاي كهنه ي وين گيرش آورده بودن و ده بزن . درب و داغانش كرده بودند . بي خود نيست كه فحشش نمي دهم . كسي كه واسطهء مراجعهء من باو شد بعدها برايم گفت . دكتر اشتراس را مي گويم . مي گفت : يكي از همين شوهرهاي علاقمند به تخم و تركه ، مثل من ، سر قضيهء سقط جنين مخفيانهء زنش ، كه لابد يكي از اين قرتي قشمشم هاي منتظر الهوليود بوده و نمي خواسته تن و بدنش از شكل بيفتد . حضرت را گير آورده بود و با جماعتي از دوستان چنان مشت و مالش داده بوده اند كه شش ماه تمام كمرش توي هميان گچي بوده . هنوز هم با چوب زير بغل راه مي رود . بله ، تا آخر عمر .
اين جوري شد كه ما تن به قضا داديم . اما من هرچه فكرش را مي كنم نمي توانم بفهمم . يعني مي توانم . قضا و قدر و سرنوشت و همهء اينها را با همان توجيه علمي ، همه را مي فهمم . اما تحملش ساده نيست . عين درسي كه نفهميده اي و ناچار ذهني نشده است .رفيقي دارم نقاش . شما هم مي شناسيدش . پزشگ نيا . كه برادرش تازگي ها در يك تصادف ماشين له شد . جواني برومند با قلمي خوش ، و آينده اي . جوانمرگ بتمام معني . شايد ناكام هم . و آنوقت برادرش ، خيال مي كنيد مي توانست تحمل كند ؟ دو بعد از نصف شب ، ماشيني تمام عرض خيابان را با صد وبيست كيلومتر در ساعت طي كند و از روي سكوي وسط خيابان بپرد و يكراست بيايد بطرف جايي كه آن جوان به انتظار آينده اش ايستاده بود و داشته با دوستانش قرار و مدار مي گذاشته . و آنوقت از ميان همهء جمع فقط او را بزند! و چه زدني ، كه له كردن . اينجاها است كه ديگر تصادف و سرنوشت هم مفري نيست . و واقعيت هم بي معني مي شود. و مي دانيد حالا اين حضرت نقاش چه خيال مي كند؟ خيال مي كند كه برادرش را بعمد زده اند.چون جوانتر كه بود سردو تا از همسن و سال هاي خودش را از راه بدر برده بود و بعد خودش رفته بوده فرنگ به درس خواندن. و آن دو نفر دنبال ماجراهاي سياسي بزندان افتاده بوده اند و آينده شان خراب شده بود و پدرهاشان كه پولدار بوده اند كسي را اجير كرده بوده اند كه آن وقت شب و الخ …
اينها را من نمي بافم . تصورات دوست نقاش من است كه واقعيت چنين بلايي سرش آورده . حق هم دارد.مرگ نابهنگام يك برادر را نمي شود به تصادف واگذار كرد . يا اين بي تخم و تركه ماندن را . روزي كه رفتيم سرسلامتيش و او داشت داستان مكاشفاتش را مي گفت من در فكر قضيه خودم بودم. و عين او نمي توانستم قضيه را به سرنوشت احاله كنم . آخر چرا سرنوشت همين ما دو نفر را انتخاب كرده باشد؟او را براي مردن بالفعل و مرا براي مردن بالقوه.مي ديدم كه آن نقاش و من هر دو جلوي نيستي ايستاده ايم با اين فرق كه او در سرحد عدم به داستان و تخيل پناه برده و من نمي توانم. آخر او كه آنوقت شب حاضر و ناظر نبوده . ولي من همه جا حاضر و ناظر بوده ام .و هيچ جايي براي تخيل باقي نگذاشته ام . عين همه ، بچه كه بوده ام با خودم ور رفته ام و بعد كه توانسته ام روي ته جيبم راه بروم ددر رفته ام و بعد هم گلويم جايي گيركرده و زن برده ام.نه مرضي داشته ام و نه كوفت و ماشرايي به ارث برده ام . پدرم سه برادر داشته و دو خواهر و مادرم در همين حدودها . و آنوقت خود ما خواهربرادرها . مادرم سيزده شكم زائيده كه هشت تاشان مانده اند كه ما باشيم . از اين هشت تا يكي شان را سرطان بلعيد- خواهرم را ،كه او هم بچه نداشت. و يكي ديگر را سكته برد – برادر بزرگم را ، كه گرچه از زن اولش يك بچه داشت دو تا زن ديگر هم گرفت و طلاق داد ولي به هر صورت وقتي مرد همان يك بچه را داشت.اما ديگران هركدام با بچه ها و نوه ها. و مادرم فقط نديده اش را نديده . و آنوقت عموزاده ها و خاله زاده ها و نوه ها و نتيجه ها و زادرود…يك ايل به تمام معني .و در چنين جنگل مولايي از تخم و تركه ، سرنوشت آمده فقط يخهء مرا گرفته كه چون كم خوني و چون خدا عالم است چه نقصي در كجاي بدنت هست و اسپرم هايت تك و توكند و ريقو ، حالا تو بايد با آنچه پشت سرداري نفر آخر اين صف بايستي و گذر ديگران را به حسرت تماشا كني . و واقعيت اين است كه هيچكس پس از من نيست . جاده اي تا لبهء پرتگاهي ، و بعد بريده . ابتر بتمام معني . آخر هيچ مي شود فكرش را كرد كه صفي از اعماق بدويت تا جنگل تنك تمدن ته كوچهء فردوسي – تجريش اين امانت را دست به دست – يعني نسل به نسل – بتو برساند و تو كسي را در عقب نداشته باشي كه بار را تحويل بدهي ؟ توجيه علمي و تسليم و واقعيت همه بجاي خود . ولي اين بار را چه بايد كرد؟ و اين راه بريده را ؟و مگر من نقطه ختام خلقتم ؟ يا آخر جاده ام ؟ با همين فكرها بود كه يك بار جاپا را سرهم كردم و بار ديگر ميرزا بنويسي در نون والقلم ابتر ماند . و داريوش كه نسخه خطي اش را مي خواند گفت كه بله …اما اجباري نيست كه خودت را در تن ديگري بگذاري…اين جوري است كه حتي حق نداري در قصه اي بنالي.
- فصل دوم
و حالا ديگر بحث از اين ها گذشته . از اينكه ما سنگها را با خودمان واكنده ايم و تن به قضا داده ايم و سرمان را بكارمان گرم كرده ايم كه بجاي اولادنا…اوراقنا اكبادنا . و از اين اباطيل . حالا بحث در اين است كه يك زن و شوهر با همهء روابط و رفت و آمدها و مسئوليت هاي خودشان چطور مي توانند بي تخم و تركه بمانند؟ به خصوص وقتي كثرت اولاد مرض مزمن فقرا است و اين چهارصد و بيست متر مربع خالي مانده است و موسسات اجتماعي هنوز به دنيا نيامده اند و ناچار تو خودت را بيشتر مسئول مي بيني .آخر ما با همين درآمد فعلي مي توانسته ايم تا سه چهار تا بچه را بپروريم . و بر فرض هم كه اين امكان در ما نبود قابليت پدري و مادري را چه بايد كرد كه در هر مرد و زني هست و در ما قدرتي است بيكاره مانده ؟ عين عضوي كه اگر بيكاره ماند فلج مي شود. يك نقص عضوي كه يك قدرت روحي را معطل كرده و تازه مگر همين يكي است ؟ خيلي قدرتهاي ديگر هم هست . اينكه محبت بورزي ، نظارت در تربيتي بكني ، به دردي بلرزي ، خودت را بخاطر كسي فراموش كني ،و خودخواهي ات را و دردسرهايت را…آن خواهرم كه مرد اگر بچه مي داشت وسواسي نمي شد و اگر وسواسي نشده بود زياد بخودش ورنرفته بود سرطان نگرفته بود. فكرش را كه مي كنم مي بينم آخر بايد يك چيزي – نه – يك كسي باشد كه ما دوتايي خودمان را فدايش كنيم.همهء چيزها را آزموديم و همه ايده آلها را. اما كدام ايده آل است كه ارزش يك تن آدمي را داشته باشد تا بتواني خودت را فدايش كني – به پايش پير كني -. و تو كه به هر صورت بايد پير بشوي و زنت – چه دليلي براي پير شدن داريد؟ و اصلا چه موجبي براي بودن – براي قدرت پيري را ذخيره كردن …نه اينكه صبح تا شام زن و شوهر جلوي روي هم بنشينيم ، درست همچو دو آينه، و شاهد فضايي پراز خالي باشيم يا پر از عيب و نقص. آخر يك چيزي در اين وسط، ميان دو آينه ، بايد بدود تا بي نهايت تصوير داشته باشيم . و حال آنكه اگر راستش را بخواهيد ما دو ديواريم كه هيچ كوچه اي ميانمان نيست . چون وقتي از كوچه اي هيچكس نگذرد…؟
همين جوريها بود كه دو سالي به اين فكربوديم كه بچه اي را به فرزندي قبول كنيم . اين درو و آن در ، و مشورت ، و بچه هاي مختلف . از تخم آمريكايي گرفته تا نژاد بومي . و از مشهد گرفته تا شيراز. و اين همان زماني بود كه مهري ملكي رفته بود و از پرورشگاه مشهد بچه اي را به فرزندي برداشته بود پنج شش ماهه . و با شير خشك و كهنه شويي شروع كرده بود. عين يك مادر . و چه دردسرها بخاطر سرخكش و مخملكش. تا بچه را بزرگ كرد و به هفت سالگي رساند. بچه رفت مدرسه و آنوقت خودش؟…اصلا مسخره است. ساعت هشت صبح بود كه رفت زير ماشين و ساعت 9 زير خاك. بهمين سادگي. كار او حتي به پيري هم نرسيد. و چه زني! نفس شخصيت . يادم است پيش از بچه داري حوصله اش از بيكاري سر رفته بود . زير پايش نشستيم كه خياطي باز كند، كرد. اما خياطي نگرفت . سرمايه بيشتر مي خواست و كلك بيشتر . وادارش كرديم كاموا بافي درست كند ، كرد .و گرفت . و نمايش لباس كودك و فرستادن سفارش در خانه ها و برو بيا و چه مشغله اي ! تا سه ماه پس از مرگش بازماندگان درمانده بودند كه جواب سفارشهاي قبلي را چه جوري بدهند! و پسرك ؟ الان كلاس سوم مدرسه است و گمان مي كند كه مادر رفته سفر، سفر بسيار دور و دراز و بي برگشت . دور و درازش را مي فهمد. اما بي برگشت را نه. و چه بهتر…چه مي گفتم ؟
بله . اينرا مي گفتم كه مهري زير پوستمان رفت و ماهم راه افتاديم . تا يك روز سر ناهار زنم درآمد كه قدسي تلفن كرده كه مبادا به جلال بگويي اما يك بچهء بسيارخوب سراغ دارد كه هم پدر دارد و هم مادر. پايش هم به شيرخوارگاه نرسيده و بيماريهاي پرورشگاهي هم ندارد و سالم سالم . و مادرش گذشته از سند و مدرك رسمي خيلي چيزهاي ديگر هم مي دهد . و قرار براي فلان روز و فلان جا. گفتم بهتر است خودش دنبال كند و انگار نه انگار كه به من هم گفته است. و رفت . زنم را مي گويم. قدم به قدم دنبال قدسي. اما يك هفته بعد با لك و لوچهء آويزان آمد. يعني دوباره سر مطلب را باز كرد: دختري است وبا يكي از بزرگان سروسري داشته و داستانها كه بله مي گيرمت و الخ…تا شكم مي آيد بالا و طرف مي زند به چاك. سه ماه و چهارماه و انگار نه انگار كه بزرگاني هم دركاربوده. ناچار خبردارشدن خانواده و اخراج از مدرسه ، و چه كنيم و چه نكنيم؟…كه دخترك را مي سپارند به دست قابله اي تا كورتاژ كند . ولي مگر بچه چهاماهه را مي شود انداخت؟ و تازه مگر مي شود به اين راحتي از خير تخم و تركهء يك فرد از بزرگان گذشت كه روزي همهء دخترهاي شهر داوطلب و صالش بوده اند؟…همين جوريها بوده كه همه رضايت مي دهند به نگهداشت بچه به هر صورت دم گاوي كه بوده . و موقتا فلانقدر قرار مي گذارند كه خود قابله ذر خانه اش اطاقي به دخترك بدهد و پنج ماه و شش ماه و درست سر نه ماه و فلان…بچه مي آيد. و دست بر قضا يك پسر كاكل زري.عين خود آن حضرت. و عين قصهء امير ارسلان . آنوقت از نو راه مي افتند. همه خانواده به كمك قابله. ولي حضرت كه با زن فرنگي اش از سفر بر مي گردد حتي رو نشان نمي دهد. نه ماه ديگر هم از اين دم گاو پذيرايي مي كنند و پرستار و شير مخصوص…تا حالا ديگر دم گاو بيخ ريش همه شان مانده.براي دخترك يك شوهر حسابي پيدا شده و دم گاو بدل شده است به دم خروس…و حالا چه مي گويي؟ اينرا زنم از من مي پرسد. من در تمام مدت يك كلمه هم نگفتم . جز اين كه آنروز سرناهار درست مثل اينكه كارد فرو مي دادم.و لام تا كام تا عاقبت زنم خودش جا زد و درآمد كه :
-حالا ديگر بايد تخم و تركهء اشرافيت تازه به دوران رسيده را سر سفره بنشانيم.
تازه اين مفتضح ترين قسمت قضيه نبود.حاضربودند بيست هزار تومان هم پول بدهند.بله اينجوري بود كه اقمان نشست. صحبت از مشروع يا نامشروع نيست.اما وارث مفتضح ترين روابط اجتماعي شدن و دم گاو يا دم خروس ددر رفتن پسري را با دختري بيخ ريش بستن، كه چه؟كه بله ما هم بچه داريم؟ مرده شور!و بار اول نفرت اين جوري آمد. نه از آن يكي تنها. مگر او چه گناهي داشت؟ يا چه عيبي؟ بي اينكه دختر باشد و ما به خواستگاري رفته باشيم جهازيه هم كه داشت! نفرت از اين فريب را مي گويم . از اينكه نفس حسرت بچه داشتن را بايد با دلسوزيها و محبتي كه نه درجاي خودصرف شده است، روز به روز بصورت انساج و عضلات در تن بچه اي بكاري و بزرگش كني و بزرگتر و بزرگترو ده سال و بيست سال و سي سال بگذرد اما تو عاقبت جز تجسم حسرت هاي خودت را در تن او نبيني . و حال آنكه آن كودك ديگر مردي شده است يا زني ؛ و زيباست و برومند؛و لابد شوهري مي خواهد يا زني؛و لابد بچه اي خواهد داشت و …اين جوري بود كه فريادم از درون برخاست كه مگر دوام خلقت بر زمينهء لق حسرت هاي تواست احمق؟ خيال كرده اي! و اصلا ببينم – مگر كدام يك از بچه هاي سر راهي و يتيم خانه اي و پرورشگاهي به دم روح القدس در مشيمهء مادرشان قرار گرفته اند؟ و مگر چه فرقي هست ميان يك پسر كاكل زري فلان شازده با بچهء فلان ميراب كه چون براي بخور و نمير خودش درمانده بوده فرزندش را سر راه گذاشته ؟ مگر اين دو چه فرقي با هم دارند؟ هر كدام ثمرهء يك فضاحت ديگر جنسي يا وارث فقر و بيماري و كم خوني پدري يا مادري. بحث از اخلاق نيست يا از اداي اشرافيت را در آوردن. چون فقط در حوزهء اخلاق و اشرافيت بچه اي را به فرزندي قبول كردن عمل خير است و توصيه هم شده است . آخر ديده ايم كه سرپرستي اين پرورشگاهها با آن دسته از اشرافيت است كه پس از قماري كلان دسته اي گل بر دارند و يك جعبه شيريني و به سركشي پرورشگاه بروند و به عنوان تصديق يا دفع بلا يا عوام فريبي يا كفاره گناهان به چنين بضاعت مسخره اي بدرد همنوع برسند؟ اين كارها لايق شان همان بنگاههاي خيريه(!) كه من از اعمال خير بيزارم. و تازه در همان حوزهء اخلاق يك عمل خير روي ديگر سكهء شر است . شري بايد باشد تا خير من در كفهء مقابلش جابگيرد . و من حتي به اين صورت تحمل شر را نداشته ام و به رسميت نشناخته ام. واقعيت مي گويد بچه اي را كه با قنداق سر گذر مي گذارند يا پشت در كلانتري ،يا به پرورشگاه مي دهند بچه اي بوده است كه دوام رابطهء پدر فرزندي يا مادرفرزندي را ناممكن مي كرده. يا والدين فقير بوده اند يا كودك مزاحم راه آيندهء يكي از آن دو بوده يا نقص مادرزاد داشته . و به هر صورت وضعش جوري بوده كه حتي در دامن مادر خودش زيادي مي كرده . آنوقت چنين كودكي در زندگي من چه حكمي خواهد داشت؟ درست همچون مرده اي كه گور هم او را نپذيرد. يا جوانه اي كه از شكم دانهء خويش هم بيرون نيامده باشد. و اين جوري بود كه مدت ها در فكر مشروع بودن ونبودن بچه هاي سر راهي بودم.اين داغ باطله كه در رحم بر پيشاني يكي ميزنيم. كه مي زند معلوم نيست. اما زده مي شود. فاعل مجهول است . يعني اخلاق است و مذهب است و حفظ سنت است و اين حرفهاي قلمبه. و آنوقت بود كه حتي به عمل جنسي نفرت ورزيدم.به اينصورت كه آخر چرا اين عمل وظايف الاعضايي ساده فقط در حوزهء معين ، يعني پس از ازدواج ، رسمي است و در ديگر حوزه ها رسمي نيست؟ ازدواجي كه خود با اداي چند كلمهء عربي يا فارسي رسمي شده است يا پس از ثبت در دفتري؟ واقعيت مي گويد كه در هر صورت مردي و زني گرفتار هم بوده اند- گرچه موقتي- كه پاي عمل جنسي به ميان آمده است. چه ثبت شده و چه نشده. چه طبق سنت و چه مخالف آن . ببينم شايد ارث و خون و ديگر روابط اجتماعي نبايد به هم بخورد؟درست . اينرا مي فهمم . واقعيت مي گويد براي اينكه اجتماعي بگردد و زير دستي باشد و بالا دستي و قانوني و سرنيزه اي و براي اينكه به جنگل باز نگرديم همهء اينها لازم است. ولي عاقبت؟ عاقبت اينكه تكليف خصوصي ترين روابط يك زن و مرد را ، كه هركدامشان فقط يك بار زندگي مي كنند ، همين مقررات از قرنها پيش معين كرده . و نه تنها معين كرده بلكه چون و چند آنرا دم به دم بر سر بازار مي كوبد. رجوع كنيد به دستمال شب زفاف و به بوق و كرناي دهات روي بام حجله.و اينها يعني اينكه من حتي در خصوصي ترين روابط با زنم بندهء همان مقرراتي هستم كه قرنها پيش از من وضع شده. و بي دخالت من . عين همان داغ باطله. و تازه اسم همهء اينها تمدن است و مذهب است و قانون است و عرف و اخلاق است. اينجاهاست كه آدم دلش مي خواهد يك مرتبه بزند زير همه چيز. ولي مگر مي شود از همهء اينها سر پيچاند؟ خوب. حالا كه نمي تواني سر بپيچي پس چرا تعاون اجتماعي را مسخره مي كني ؟ و پرورشگاهها را و تصدق اشرافيت را؟ مي بينيد كه همين يك مسالهء تخم و تركه اساس همه چيز را در ذهن من لق كرده است. مي خواهم مثل همه باشم. در بچه دار بودن. و نمي توانم و نمي خواهم مثل همه باشم در تبعيت از مقررات. و بايد. با اين تضاد چه بايدكرد؟ و اين جوري بود كه ظاهرا ديدم چه آسوده ايم ماكه هيچ يك از مقررات شرع و عرف ناظر بر روابط جنسي مان نيست واين اولين و آخرين رجحان بي تخم و تركه بودن.اما از طرف ديگر فكرش را كه مي كنم مي بينم حرمت مقررات شرعي و عرفي را كه از دوش روابط جنسي برداشتي اصلا انگار ازآن سلب اعتبار كرده اي .معني اش را گرفته اي .و بدلش كرده اي به عملي حيواني . نمي خواهم بگويم عين جفت گيري گاوي با ماده اش. اما دست كم عين كبوتر قاصدي كه لانه اش بر سر برج فرستندهء راديو باشد.اين رابطهء جنسي كه نه وظيفه اي بدوش گردشش محول است و نه هيچيك از مقررات شرع و عرف بر آن نظارتي نمي كند چه معنايي دارد؟ اگر در يك عمل غريزي حيواني ، دست كم يك عمل ماشيني. غذا كه به آن رسيد غده ها راه مي افتد و بزاق كار مي كند و سايش آسياب دندانها و عصير معده و الخ…و با زن كه نشستي سايش عضوهاي ديگر و كار افتادن غده هاي ديگر .در صورت اول مكانيسمي است براي هضم غذا و دوام اين تن . اما در صورت دوم ؟ و بخصوص اگر دوام تن ديگري در كار نباشد؟ و من كه نمي توانم تخم و تركه داشته باشم چرا اين مكانيسم را تحمل كنم؟ فقط براي اينكه ماشين زنگ نزند؟ مي بينيد كه حتي دارم صورت منحصر به فرد بشري را عين اراذل علما به معيار ماشين مي سنجم . به هر صورت دنبال همهء اين فكرها و قياس ها بود كه به كله ام زد خودم را اخته كنم . بايد عالمي داشته باشد فارغ از پايين تنه و يك پله به سوي ملكوت . آنوقت يك روز زنم درآمده كه بله تو ديگر مثل آنوقت ها نيستي . و اصلا از من سير شده اي و الخ…
كه كفرم در آمد و همان روز صاف گذاشتم توي دستش كه : خيالش را از سر بدر كن . يا برو تلقيح مصنوعي. با سرنگ هم بچه دار مي شوي . بهتر از بچه هاي لابراتوري كه هست . كه چشمهايش از وحشت گرد شد . و من ديدم در زمينهء عصمت قرون وسطايي او جز با خشونت قرن بيستمي نمي شود چيزي را كاشت . اين بود كه حرف آخر را زدم :
- مي داني زن ؟ در عهد بوق كه نيستيم . بچه مي خواهي ؟ بسيارخوب . چرا لقمه را از پشت سر به دهان بگذاري ؟ طبيعي ترين راه اين كه بروي و يك مرد خوش تخم پيدا كني و خلاص .من از سربند آن دكتر امراض زنانه مزهء قرمساقي را چشيده ام . هيچ حرفي هم ندارم . فقط من ندانم كيست . شرعا و عرفا مجازي.
كه اول كمي پلك هايش را به هم زد و بعد يك مرتبه زد زير گريه . و زندگي مان به زهر اين صراحت ، يك هفته تلخ بود…ولي راستي كدام دكتر؟ من كه هنوز از قضيهء لولهء تخمدان چيزي نگفته ام . بله . مثل اينكه دارم همه چيز را با هم قاطي مي كنم. چطور است مرتب باشم . بله . بترتيب تاريخي.
فصل 3
سال اول ازدواجمان به اين گذشت كه چطور جلوگيري كنيم؛ و حيف است كه به اين زودي دست و بالمان بندشود خيال سفر در دنبالش و از اين حرفها…و بعد هم زندگي اجاره نشيني و ديگر معاذير . از سال سوم بود كه قضيه جدي شد. من هنوز ككم هم نمي گزيد و پيش از بچه خيلي چيزهاي ديگر در كله داشتم. اما زنم پاپي مي شد . اين بود كه راه افتاديم. و بعد كه اولين اخطار آمد – با اولين رويت ميكروسكوپي – مدتي تاسف اينرا خورديم كه چرا اين دو سال آنهمه دست به عصا راه رفته
|